ملتهای مسلمان باید روز بروز به یکدیگر نزدیک شوند و بیش از پیش در جهت وحدت گام بردارند زیرا تنها راه مقابله با جبهه دشمنان اسلام ، شکل گیری جبهه متحد امت اسلامی است.
  • ???? ????
  • ?????? ?? ????
  • ?????? ?? ??
  • ?????
  • ??????
  • ?????? ??? ???????
  • ????? ?????
  • ????? ??????
  • ???? ? ????
  • ?????
  • ????? ??
HyperLink
سامانه آموزش مجازی نهاد
سامانه رابطین مرکز فرهنگی قرآن و عترت
HyperLink
HyperLink
HyperLink
HyperLink
HyperLink
HyperLink
HyperLink
 
 
 
 
 استادان و بزرگان: دکتر فرزان-متخصص اورتوپدي: تخصص تمامِ سوغاتي نبود که از آکسفور آورده باشم ! از يزد تا لندن

   

تخصص تمامِ سوغاتي نبود که از آکسفور آورده باشم ! از يزد تا لندن

دکتر فرزان
متخصص اورتوپدي/فوق تخصص دست/ استاد دانشگاه علوم پزشکي تهران

سرآغاز
وضو گرفتم ، نماز خواندم و خدا را شاهد گرفتم تا سخنانم از دل برآيد تا بر دل عزيزان دانشجو که مثل دختر و پسر خودم هستند ، بنشيند . آن چه را که با شما بايد در ميان بگذارم بي غل و غش خدمت شما عرض مي کنم . يک معلم دانشگاهم و هر موقع بيش از اين گفته مي شود خود را مصداق اين شعر سعدي مي بينم که :
همه از دست غير مي نالند سعدي از دست خويشتن فرياد
هر کس از حال خودش خبر دارد و مي دانم که گرفتاري هايم چقدر زياد است .
تبرک
از روي ارادتي که به امام حسين (ع) دارم ؛ سخنم را با سوره والفجر که منسوب به آن امام همام است آغاز مي کنم . آيه 24 اين سوره يقولو يا ليتني قدمت لحياتي زبان حال کساني است که در روز قيامت از آتش حسرت خسران در سوز و گدازند ؛ مي گويند اي کاش در دنيا براي زندگي ابديمان کار خيري کرده بوديم و از آن که آن را انجام نداده اند پشيمان اند .
در سرگذشت حضرت علامه طباطبايي صاحب الميزان اين گونه آمده که در زمان حياتشان بيشترين سوره اي که از قرآن تلاوت کرده اند سوره والعصر بوده ؛ مضمون آيات اين سوره به گونه اي است که انسان هر روز تکليفش را با خود روشن مي کند و اين سؤال در ذهن مرور مي گردد که در مقابل عمر از دست رفته چه چيز اخذ کرده است.

پيشکسوتان من
علاقمندم تا در اين جا از اساتيدي ذکر خاطره کنم و نام ببرم که خود در درجه بالاي علمي و معنوي بودند و من هم مفتخرم آن چه را دارم از آن هاست .

توکل
يک ماه از دوره کارآموزي در سال چهارم طب در خدمت استادي به نام مرحوم دکتر هاشميان بودم . جراح و پاتولوژيست معروف که در ساختمان معراج مشغول بودند ؛ ايشان يک روز سر کلاس به ما گفتند : دانشجويان عزيز اين که مي گويند زندگي را نبايد جدي گرفت و ارزش چنداني ندارد درست ، اما هيچ چيزي ارزشي به اندازه همين زندگي را ندارد . مبادا شما عمر خود را به بيهودگي بگذرانيد و تلف کنيد اين حرف را از آن جهت خدمت شما عرض مي کنم که چند دقيقه پيش يکي ازتجار بازار آمده بود ، مبتلا به سرطان حنجره ، چک سفيدي کشيد گفت : آقاي دکتر چقدر بنويسم تا حنجره مرا درمان کني ؟ سرطان بيمار پيشرفت کرده بود و عملاً از دست ما کاري برنمي آمد ، به او اميد دادم و گفتم بايد به خداي بزرگ متوسل شوي . براي من در آن سال خيلي عجيب بود استادي با اين تجربه اما بيمارش را مأيوس نمي کند ، اميد مي دهد و براي زندگي باقي مانده او ارزش قائل است . امام جعفر صادق (ع) مي فرمايد : بي اهداف ترين مردم پزشکاني هستند که خدا را انکار مي کنند .
دلنشين
سال دوم طب بوديم استادي به نام مرحوم دکتر گل و گلاب بود که براي ما گياهان دارويي تدريس مي کردند ؛ يکي از همکلاسي هايمان سر کلاس شيطنت مي کرد ؛ با کاغذ موشکي درست مي کرد تا استاد روي خود را از دانشجويان برمي گرداند به طرف استاد پرتاب مي کرد ، چند بار اين کار را تکرار کرد براي بار سوم که استاد برگشت وگفت : مطمئن باشيد همه شما دکتر مي شويد اماعاقل نمي شويد . برخورد ابتدايي و صحبت استاد باعث شد آن همکلاسمان بلند شود و در ميان جمعيت 300 نفري اقرار به اشتباه کرد و معذرت خواست . استاد او را جلو کلاس آورد و بوسيدش و گفت : اگرچه اين کار را کردي اما روح پاکي داري ؛ ديگر سر کلاس استاد کوچک ترين مشکلي پيش نيامد و همه اين ها مرهون صحبت دلنشين ، برخورد و صبر استاد بود .
توسل
حکم امام در مورد سلمان رشدي ، ضربه سختي به انگليسي ها زد ، دست ها رو شد . يک ايراني به تلويزيون انگليسي دعوت شده بود تا از حکم امام فاع کند ، متأسفانه زبان انگليسي اين آقا نقص داشت و نتوانست مسأله ارتداد را جا بيندازد . در آن بهبوهه روابط ايران و انگليس من در آکسفورد مشغول تحصيل بودم ، استادم در آن جا پروفسوري بود که تعصب بسيار شديد روي همين مسأله داشت . ساعت يک ربع به پنج بعدازظهر بود ، منش پروفسور مرا خواست که استاد با شما کار دارد . وارد دفتر که شدم ، بدون مقدمه به من گفت : آقاي دکتر شما تا يک ماه ديگر بيشتر نمي تواني اين جا بماني . پنج ماه از شروع تحصيل و کارم در آن جا گذشته بود و مدتي که بايد براي گرفتن تخصص ارتوپدي دست در آن جا باشم پانزده ما بود . آن ها به اين راحتي نمي توانستند قرارداد مرا لغو کنند . مکان ، محل علمي ، رديف درسي که داشتم و بايد مي آموختم ؛ بگذريم از من پرسيد : حالا مي خواهي چه کارکني ؟ متوجه شده بودم همه اين ها از تعصب اين آقا نسبت به مسأله اخير آب مي خورد هر چند سطح علمي بالايي داشت .
به ايشان گفتم : من تنها صرفاً جهت تحصيل به اين جا آمده ام خانواده و کودک 2 ساله خود را ايران گذاشتم و تمام مشقت ها را به جان خريدم به همين سادگي شما مي خواهيد سرنوشت مرا عوض کنيد سري تکان داد و گفت : همين است که مي بينيد . آن استاد تصميمش را گرفته بود . گفتم بايد به اين موضوع فکر کنم چه کار کنم . نيم ساعتي تقريباً راجع به اين موضوع صحبت شد . از دفتر استاد بيرون آمدم و به محل سکونتم رفتم . محل سکونت و استراحت من در همان بيمارستان همانند پاويون رزيدنت ها بود . انصافاً امکانات کاملي داشت .
من بودم ، خدا و موضوعي که چند ساعت پيش مطرح شده بود يعني اخراج از آن مجموعه . درتنهايي ، انسان کسي را ندارد جز خداي خودش . لحظات خيلي سختي بود . دلم شکسته بود . وارد اتاق که شدم مانند اين که مرا در جهنم انداخته باشند ، تمام رشته هايي که تا آن جا بافته بودم پنبه شده بود . گريه طاقتم را برده بود ، زار زار گريه کردم . کار ديگري نمي توانستم بکنم .
برنامه روزانه ام به اين صورت بود که تا ساعت پنج بعدازظهر کار مي کردم . يک ساعت استراحت داشتم . از ساعت 6 بعدازظهر تا 10 شب هم مطالعه ، چهار ساعت مي خوابيدم و دوباره بامداد براي مطالعه بلند مي شدم . برنامه فشرده و سختي بود اما چاره اي جز اين نبود . در آن سيستم و مجموعه دانشگاهي به اين سادگي به کسي مدرک نمي دهند . البته حق دارند . در مورد خارجي ها هم سختگيرند علت آن هم اين است که تربيت شده دست آن ها فردا معلم دانشگاه است و فرهنگ دانشگاهي شان را حفظ مي کنند .
واقعيتي بود که اتفاق افتاده بود ، ساعت يک ربع به ده شب مانده ، به ذهنم خطور کرد تا توسلي به امام حسين (با خواندن سوره والفجر) پيدا کنم ؛ از روي ارادت خاصي که به آن بزرگوار دارم . قرآن را که خواندم حضرت زهرا (س) را به فرزندش امام حسين قسم دادم تا کمکم کنند و در آن ديار غربت دستم را بگيرند .
برنامه هاي آن روز ادامه پيدا کرد ، بعد از توسل خوابيدم و 2 بامداد براي مطالعه بيدار شدم مثل اين که هيچ اتفاقي نيفتاده .
فردا صبح هم کارم را ساعت 7 صبح در اطاق عمل کنار همان پروفسور شروع کردم ، دست شستم ؛ عمل اول شروع شد . وسط کار به من گفت : مي تواني عمل را تنهايي انجام دهي ؟ گفتم : قبلاً اين عمل را چند بار انجام داده ام . ادامه دادم تا تمام شد . عمل دوم هم بر همين منوال گذشت .
ساعت 10 صبح يک ربع استراحت داشتيم ، اطاق استراحت که رفتيم خود پروفسور با يک قهوه و چاي آمد کنار من نشست و گفت : مي دانم ايراني ها خيلي قهوه دوست ندارند از اين جهت براي شما چاي آوردم .
اين برخورد استاد مرا به فکر انداخت . با خودم مي گفتم : مگر اين همان آقاي ديروزي نيست . ديروز اين قدر مغرور و سخت گير و امروز اين قدر رام و با لطافت . برايم سؤال شد .
پنج بعدازظهر عمل که تمام شد ، خواستم به اتاقم بروم که دوباره منشي پروفسور مرا پيچ کرد به طرف دفتر استاد رفتم . فکر کردم در ادامه صحبت هاي ديروزش مي خواهد حرف بزند و نتيجه و جواب مرا بگيرد . با اين ذهنيت وارد دفتر شدم . وارد که شدم گفت : آقاي دکتر فارزان (آن ها فرزان نمي توانستند بگويند) براي هميشه اين جا مي ماني . نگران هيچ چيز نباش . روز به روز اظهار ارادت و محبت پروفسور به من بيشتر مي شد ؛ يادم مي آيد تولد حضرت مسيح مرا به خانه اش دعوت کرد ، وقتي وارد منزلش شدم به خانمش گفت : جناب دکتر فارزان مسلم است . آب جو نمي خورد . مشروب هم نمي نوشد . برايش آب ميوه بياور.
تقريباً به اتمام دوره نزديک مي شدم ، چهل روز مانده به اتمام دوره يکي از اساتيد از ايران تماس گرفت و گفت : نگران مدرک تو هستيم ، آن ها به اين سادگي به کسي مدرک نمي دهند ، مي خواهي چه کار کني ؟ گفتم : من مدرکم را گرفته ام . تعجب کرد ، آخر هنوز چهل روز به اتمام دوره مانده بود . دوست ايرانيم گفت : يعني واقعاً مدرک را به خودت هم داده اند . گفتم : مدرک را نوشتند و به دانشگاه آکسفورد فرستادند و مهر زدند و دو دستي هم به من تقديم کردند .
اين ماجرايي که براي شما گفتم مو به مو اتفاق افتاده بود . گفتم تا همه بدانيم نمونه کوچکي است از اين که ما با چه کساني سروکار داريم و غافليم و بي خبر ! من در آن تنهايي خدا را با تمام وجود حس کردم . اعتقاد و نظراتم هم متفاوت شد و اين نتيجه بزرگي بود . بزرگ ترين دستاوردي که با خود از انگليس آوردم . فوق تخصص دست از آکسفورد نبود . آن اصلاً ارزش خاصي ندارد ، مهم ترين مطلب همين تجديد نظر در اعتقادم به خداي بزرگ بود و نسبت به اين قضيه شاکرم .
ذره بين
دوستي داشتم استاد درس الهيات دانشگاه از بوستان سعدي اين شعر را براي دانشجويانش مي خواند:
خداوند بخشنده دستگير کريم و خطابخش و پوزش پذير
و آيات قرآن را در کنار آن ترجمه و تفسير مي کرد که ناگهان دانشجويانش ديده بودند استاد آن ها (همان دوست ما) سکوت کرد و پشت صندلي نشست و ديگر هيچ حرفي نزد ، ابتدا آن ها فکر کرده بودند شايد براي فکر کردن راجع به آيه اي پشت ميز نشسته لي وقتي بعد از چند دقيقه کنار او رفتند . ديدند استادشان از دنيا رفته .
اين دوست ما به آرزويش رسيد ، آخر بار گفته بود اي کاش سرکلاس از دنيا بروم . برايم خيلي مهم بود که در عالم برزخ به او چه مي گذرد ؟ تا اين که بالاخره يک شب در خواب ديدمش . وضعيتش را سؤال کردم ؟ گفت : اصلاً خوب نيست . گفتم : چرا ؟ گفت : از آن جه که معلم بودم . گفتم : چطور مگه ؟ گفت : چون استاد بوده ام و تمام کارهاي مرا زير ذره بين برده اند و مي پرسند : چرا تحقيق نکردي ، کتاب ننوشتي ، در راه نشر علم قدم برنداشتي . بالاخره گفت : اين جا مصداق همان حرف است که : هر که بامش بيش برفش بيشتر . هرچه دايره مسئوليت بزرگ تر باشد ، بيشتر از تو مي خواهند و سخت تر است . از خواب پريدم ، دم دماي بعد از سحر بود عين جملاتش را نوشتم و مرور کردم .
نقد
به عنوان يک معلم خيلي علاقمندم که عمر خود را نقد کنم . پروفسور برت لي اغلب مي گفت که : اگر بدانيد ، کمتر اشتباه مي کنيد نه اين که اصلاً اشتباه نکنيد . روز اول که در همين دانشگاه معلم شدم و عضو هيأت علمي ، سال 61 بود ؛ رفتم به درمانگاه ، 15 مريض ويزيت کردم . در همان روز اول يک اشتباه بزرگي در مورد تشخيصمان داشتيم ، ساعت دو بعدازظهر که درمانگاه تمام شد ما فهميديم که در مورد اين مريض تشخيصمان اشتباه بوده . شب که رفتم به آينده اي که در پيش دارم فکر کردم و اين که مي خواهم معلم باشم ، علم داشته باشم بدون تهذيب و نور هم نباشم . هرجا که در قرآن به علم اشاره مي کند به نور هم اشاره مي کند . از اين رو تصميم گرفتم هر شب دو ساعت مطالعه کنم . هفت سال برنامه من همين بود . آن قدر در اين مجموعه رشد علمي کردم که در کنفرانس ها حرفي براي گفتن داشته باشم . منظورم اين است که اشتباه روز اول و توجه به آن باعث شد تا تلنگري بر ذهن من باشد که هنوز تا ياد گرفتن کامل فاصله زياد دارم ، خدا را شکر مي کنم . هر 6 ماه يک بار ، کنفرانسي دارم که هر چه اشتباه کرده ام را راحت مي گويم . از يکي يکي بيماران اسلايد تهيه مي کنم و روي آن اسلايدها خطاها را مي گويم تا همه بدانند معلم آن ها هم اشتباه مي کند .
پروفسور هشترودي خدا رحمتش کند ، در اواخر عمرش در دانشکده علوم يک کنفرانس داد در مورد اشتباهاتي که انجام داده بود . آخر امر از او پرسيدند : حرف آخر شما با توجه به موضوعي که مطرح کرديد چيست ؟ گفت : اين را مي خواهم بگويم : اي کاش زودتر اشتباهاتم را به دانشجوهايم گفته بودم و احساس مي کنم در اين اواخر عمر خيلي دير بود .
من هم از صحبت هاي آن مرحوم اين نتيجه را گرفتم ؛ هرچه زودتر اين امر را شروع کنم بهتر است . نبايد در دوراني که معلم مي شوي ، مثل ما از زيرمجموعه اي که به آن ها آموزش مي دهي و يا درمان بيماران مي کني انتظار زيرا داشته باشي ؟ معلم کسي است که از تجربياتش پلي بسازد که شاگردانش از روي آن پل بگذرند و در رودخانه اشتباه نيفتند مي گويند حضرت مسيح در يک روز 14 جذامي را شفا داد ، فقط 3 تا از شفايافتگان برگشتند و از حضرت عيسي تشکر ساده کردند . ما هم بايد به اين نيت خدمت کنيم و پاداش خود را از کس ديگري بخواهيم و با همين نيت هم قدم در اين عرصه گذاشته ام ؛ معلمي و بدون توقع ، علاقمندم ، باقي مانده عمرم را هم در راه پرورش نوجوانان همين آب و خاک صرف کنم .
آن قدر با اين تفکر و جديت خود رشد علمي کردم تا پس از هفت سال مدير گروه ارتوپدي مرا صدا کرد و گفت : بورس شما حاضر است ، بايد بروي انگليس براي فوق تخصص ، تا بتواني هرچه بيشتر مثمر ثمر شوي . جديت و تلاش براي مطالعه خيلي مهم است . يک روز برت لي از دانشجوي پزشکي پرسيد : دانشجوي عزيزم ديشب چقدر مطالعه کردي ؟ گفت : ديشب 6 بعدازظهر خوابيدم و 6 صبح بلند شدم . گفت : خاک بر سر من که بايد فاتحه طب انگليس را بخوانم . شما هم اگر مطالعه نکنيد ، عمر خودتان را تلف کرده ايد .
تجربه
دانشجويان پزشکي هميشه اين سؤال را مطرح مي کنند که چرا ما بايد سرکلاس برويم . به چه کار ما مي آيد ؟ بگذاريد اين خاطره را از مرحوم دکتر قريب بگويم تا خود به خود اهميت حضور در کلاس حتي درس هايي که به ظاهر کارآيي ندارند را بدانيد .
روز اولي که به کلاس مرحوم دکتر قريب رفتيم براي آموزش درس اطفال ، گفت : قبل از شروع بگذاريد اين چند جمله را خدمت شما عرض کنم . اگر مي خواهيد موفق شويد دو خصوصيت را در خود تقويت کنيد ؛ خصوصيت اول صداقت است . بايد وجدان پزشکي و صداقت کاري داشته باشيد و خصوصيت دوم اين که آگاهي و معرفت به علم داشته باشيد . بايد دانشجو باشيد و درس بخوانيد . اين دو نکته اي که استاد گفت خيلي تأثير گذاشت .
قبل از هر چيز م اين نکته را در طب اطفال يادآور شد که معاينه اطفال مانند همه سنين بايد کامل از سر تا پا انجام گيرد . اين جمله را روي تخته سياه نوشت . ماجرا گذشت و ما فارغ التحصيل شديم . رفتيم سپاه بهداشت ، آن هم در بدترين مناطق ايران ، علت رفتن من هم به خواطر صحبت مادرم بود که به من هميشه مي گفت : داوطلبانه به مناطق محروم برو و آن جا خدمت کن ، چون مي خواهم پسرم 20 ماه از عمرش را در خدمت محرومان باشد . من هم قبول کردم و داوطلبانه رفتم به همان مناطق محروم . مناطقي که دخترهاي 14 ساله شان در ساعت 5 بعدازظهر به بعد چشمشان نمي ديد ، شب کوري داشتند . به خاطر کمبود ويتامين A حالا وضعيت بهداشتي آن ها را تجسم کنيد . ساعت 2 شب بود ، برف مي آمد . يکي از ساکنين آن ده يک بچه 18 ماهه تو کوله پشتي گذاشته بود و آورد درمانگاه ، من هم به عنوان يک سپاهي جوان آن جا مسئول بودم . پدر مريض رو کرد به من و گفت : آقاي دکتر بچه من از سر شب 5 دقيقه گريه مي کند و 5 دقيقه مي خندد . حتماً جن زده شده . با خود گفتم : خدايا ساعت 2 شب من در اين ولايت غربت اين چه شرح حالي است که اين مرد مي دهد ؛ جن زدگي ؟
با توجه به آن که آن بچه شيرخوار بود يک دفعه حرف استادم دکتر قريب در ذهنم نقش بست که مي گفت : بچه را از سر تا پا معاينه کنيد تا چيزي از قلم نيفتد . به گوش که رسيدم اتوسکوپ را درون گوشش گذاشتم ديدم يک کنه رفته توي گوشش و دارد حرکت مي کند روي پرده صماخ و گه گاهي آن را تحريک مي کند . با خود فکر کردم ، چگونه مي توانم اين را بيرون بياورم اگر با پنس مي خواستم بيرون بياورم پرده صماخ سوراخ مي شد .
زمان درس حشره شناسي در ذهنم مرور شد . آن موقع خاطرم هست هميشه حرفمان اين بود حالا حشره شناسي به چه کار مي آيد . آن جا وقتي صحبت هاي استاد در مورد سيستم تنفسي و نفس کشيدن که در ذهنم مرور شد ، فهميدم بايد ابتدا کنه را بکشم بعد بيرون بياورم .هيچ قطره استريلي در دسترس نبود . تنها قطره ويتامين A,D که حاوي چربي است بود . با آن کنه را کشته و سپس بيرون آوردم در مجموع 5 دقيقه بيشتر طول نکشيد که آن را لاي گاز گذاشتم و به پدرش دادم و توصيه هاي لازم از قبيل اين که شب ها پنبه درون گوش فرزندش بگذارد و ... کردم . آخر آن زمان فصل زمستان بود و براي جلوگيري از تلف شدن حيوانات در آن سرما حيوانات را در اطاق محل استراحت خودشان نگه مي داشتند .
همه اين تجربه ها مرهون يک حضور بود و آن حاضر شدن بر سرکلاس اساتيد . در کلاس حضوري صرفاً علم به صورت تئوري محض گفته نمي شود . تجربه هاي اساتيد به صورت خاطره حرف هاي آن ها را در ذهن ما ماندگار مي کند .
اعتماد به نفس
شما دانشجويان و اصلاً همه ما سرشار از استعداديم . اما به اين هويت خود پي نبرده ايم . بگذاريد اين خاطره را همين جا براي شما ذکر کنم با اين مقدمه که :
پروفسور بارنارد اولين کسي بود که پيوند قلب زده بعد از ايشان دکتر نجفي اين عمل را انجام داده هر دو عمل هايشان موفقيت آميز بود ، اما تفاوت آن ها در عمر بيمارانشان بود . بيمار دکتر برنارد يک هفته پس از پس از پيوند مي ميرد اما مريض دکتر نجفي 4 ماه زنده مي ماند . اين افتخاري بود که دانشکده طب دانشگاه تهران کسب کرد . به دليل همين افتخار يک روز از دکتر نجفي دعوت کرده بودند تا در تالار شهيد بيمارستان امام سخنراني کند . وقتي که دکتر سخنراني را براي ما ايراد کرد ، آن موقع ما سال پنجم پزشکي بوديم . در آن جلسه تقريباً همه اساتيد هم حضور داشتند . وقتي دکتر نجفي روي صندلي نشست تا سخنراني خود را شروع کند يک نگاهي به ما که آن موقع دانشجو بوديم کرد . در چهره همه ما احساس حقارت و عدم اعتماد به نفس را مشاهده کرد . سخنراني خودش را هم بر اساس اين موضوع که لازم مي دانست در آن لحظه بيان کند با ذکر يک خاطره آغاز کرد . دکتر نجفي به ما اين گونه گفت :
انگار همين ديروز بود ، سال چهارم طب در همين کلاس درس نشسته بودم . دکتر مير جراحي يک بيمار آورد به من گفت نبض راديال دست راست اين مريض را بگير . تعداد ضربان نبض را محاسبه کن و روي تخته بنويس ، اين کار را انجام داده به نظرم 78 بود . پاي تخته اين عدد زا نوشتم ، گفت : دوباره بشمار ، فکر کرده اشتباه گرفتم . يک بار ديگر گرفتم ، گفتم : 82 . گفت : خوهش مي کنم يک بار ديگر اين کار را انجام بده . گفتم : 87 برگشت همان جا جلو دانشجويان به من گفت : اي حسن نجفي بي سواد من خودم هفته پيش شريان آگزيلاري (زير بغلي) اين مريض را بسته ام ، اصلاً مريض نبض راديال ندارد .
بعد از ذکر خاطره گفت : حالا دکتر نجفي را شناختيد و دانستيد او از کجا شروع کرده . هر کس مي خواهد شروع کند اين کار همت بالا مي خواهد .
همه شما که اين جا مخاطب صحبت من هستيد از نجفي بهتريد . همان سال پنجم بودم که من بعد از سخنراني دکتر نجفي انرژي گرفتم . آن قدر مؤثر بود که اين امتحان USMLE که اين قدر براي دانشجويان ابهت دارد راقبل از اين که انترن بشويم امتحان داديم وقبول شديم و اين نتيجه حرفي بيش ، از دکتر نجفي نبود که بايد اعتماد به نفس داشته باشيم و هويت خود را بشناسيم . آري حرف استاد اين قدر مهم است . اين استاد امروز خيلي پا به شن گذاشته و بازنشسته هم شده ولي آن روز به نظر من بزرگ ترين خدمت را در حق من کرد .
فکر مثبت
بگذاريد ساده بگويم : خدا را شاکرم که همه جا با پنجه هاي ضعيفم از ديوار اجتماع بالا آمدم . فکر نکيد کسي که الآن در مقابل شما صحبت مي کند ، پسر نسل بزرگان بوده ، اصلاً اين موضوع مطرح نيست . علاقه به تحصيل داشتم . در سن 12 سالگي شهر و خانه خود را رها کردم آمدم تهران فارغ التحصيل البرز شدم . براي ثبت نام البرز هم پول نداشتم . هزار و پنجاه تومان پول ثبت نام بود . تمام سال ها اول مي شدم دکتر مجتهدي يادش به خير مرا از اين شهريه معاف مي کرد . اين بيوگرافي ظاهري من است . اين يک اصل است ، که هر چه پول بالا بيايد و زياد شود ميل به تحصيل پايين مي آيد . فکر من و شما هميشه بايد در جهت مثبت باشد . رو به بهبود و درمان حتي موارد جزئي . ما تازه فارغ التحصيل شده بوديم . همزمان با زمان انقلاب بود . کسي نبود ما را استخدام کند . با اين که سابقه علمي مان هم بد نبود ، به عنوان استاديار قبولمان نمي کردند . صبح ها برنامه کاري در بيمارستان اختر داشتم . مربوط به اورژانس تهران بودبه عنوان يک ارتوپد کار مي کردم . بعدازظهر هم در يک محله فقيرنشين ، مطبي زده بودم و آن جا به مداوا مشغول بودم .
در آن اوضاع و احوال که گفتم چهار ، پنج روز از زدن مطب ، نگذشته بودم که منشي به من خبر داد و گفت : آقاي دکتر يک دختر بچه تقريباً پنج ساله با شما کار دارد . گفتم بگو بيايد داخل . گريه کنان اين دختر کوچک وارد مطب شد با يک جوجه پا شکسته درون دستش ! گفت : آقاي دکتر برادرم پا روي ساق اين جوجه گذاشته و آن را شکسته ؛ آورده ام تا درمانش کنيد . دختر بچه معصوم با اميد درمان آمده بود نبايد نااميدش مي کردم ، هرچند مربوط به کار من نمي شود . خدا را شکر مي کنم بي آن که ناراحت بشوم جوجه را ديدم جا انداختم . آتل گرفتم . از آن دختر کوچولو هم دلجويي کردم . خانواده شان هم با اين دختر بچه پشت درب بودند ولي به علت بي پولي خودشان داخل نيامده بودند پولي ندادند و رفتند تا اين که چند روز مانده بود به عيد ، منشي آمد و گفت : يک خانواده جهرمي پشت درب با شما کار دارند . گفتم بگو بيايند داخل ! وقتي آمدند ديدم يک سبد با هفت تخم مرغ درون سبد که در دست دارند ، گفتند نمي دانيم يادتان هست يا نه آن جوجه اي که پايش را مداوا کرديد الآن مرغ شده هيچ مشکلي ندارد و اين تخم مرغ ها هم از همان مرغ است که براي شما عيدي آورديم . ابتکار قشنگي بود ، برايم خيلي زيبا بود . بلند شدم آن دختر را بوسيدم و تشکر کردم .
آن عدد هفت هم ابهتي داشته ، هفت علامت بي نهايته ، عدد مقدسي هم هست ! وقتي آن روز به خانه رسيدم به خانمم گفتم اين تخم مرغ ها خوردن نداره ديدن داره بگذار جلوي من تا هميشه افکار مثبت داشته باشم . افکار مثبت را درون خود تقويت کنيد ! اين را هم بدانيد غره نشويد و فقط به فکر مچ گيري از هم نباشيد . حتي يک استاد و معلم هزاري هم که علم داشته باشد ، کمبود علم دارد ، اما جنبه مثبتش را نگاه کنيد و مواظب باشيد که براي گول زدن همه عهد بسته .
ناظري بزرگ
يک روز مي خواستم ماشينم را در کنار جاده اي پارک کنم ، دنده عقب که گرفتم ، صدايي شنيدم پياده شدم ديدم سپر ماشين پشت سري را شکسته ام . يک لحظه فکر کردم ماشين را به جايي ديگر ببرم و پارک کنم و کسي نفهمد اما يک لحظه فکر کردم ، عجب در شأن معلمي چون من نيست . ماشين را همان جا گذاشتم و يک يادداشت با اين مضمون : آقا يا خانم محترم متأسفانه سپر ماشين ما سپر ماشين شما را شکسته اين آدرس ما ، تشريف بياوريد تا دين خودمان را به شما ادا کنيم .
ساعت 5 و ربع بود منشي گفت : آقاي مهندسي شما را مي خواهد . گفتم : بيايد داخل وقتي آمد من را بوسيد . گفت : دکتر من همان صاحب ماشيني هستم که برايش نوشته گذاشته بوديد ، براي غرامت نيامده ام ؛ آمده ام از اين فرهنگ زيبا که به من آموختيد تشکر کنم . من همين ديشب يک ماشين را زدم و فرار کردم ، اما همين امروز مي خواهم به سراغ صاحب ماشين بروم و جبران کنم . آن مهندس الآن يکي از بهترين دوستان من است . مي گويند شيطان با غل و زنجير زياد سراغ خواجه عبدالله انصاري مي رفت . گفتند : کارت خيلي سخت است . گفت : نه ، خيلي ها را از دور صدا مي زنم مي آيند ولي براي به بند کشيدن خواجه عبدالله انصاري بايد به سختي بيفتم .
عبرت
در ميان رفقايم ، دوستي دارم که چشم برزخي داره ، در حضور خود من روح پروين اعتصامي را احضار کرد و از او خواست تا بهترين شعر خود را بخواند و او اين گونه خواند :
گرگ اجل يکايک از اين گله مي برد وين گله را نگر که چه آسوده مي چرد
صفاي دل
بايستي ما معتقد عملي باشيم . ما خودمان فکر مي کنيم ، معتقد عملي هستيم ولي اين طور نيست . من اين جريان رو خيلي راحت مي خواهم براي شما بگويم . هفت سال پيش ما رفتيم مشهد ساعت2 نيمه شب داشتيم برمي گشتيم به سمت محل اسکانمان ، يک دفعه فکر کرديم که آيا امام رضا اين زيارت ها رو قبول داره ؟ يک دفعه هم به ذهنمان خطور کرد که اي کاش مي دانستيم که آيا قبول دارد يا نه . شب بعد خواب ديدم وارد حرم مطهر امام رضا شديم . يک سيد بزرگواري که ما مي دونيم امام رضا است دم در ايستاده داره قشنگ زائرينش رو تحويل مي گيه . به همه خوش آمد مي گه . ما که وارد شديم هيچ نگاهي به ما نکرد ، اصلاً هم تحويلمان نگرفت . از خواب بيدار شدم ديدم سه ، ربع کم است . خواب درستي است ، خواب شيطاني نيست . خانمم رو صدا زدم که برويم زيارت گفت : چه کار داري اين وقت صبح زود مي رويم . گفتم : الا که الآن بايد برويم . رفتيم زيارت کرديم امام رضا را و گفتيم يا امام رضا اگر براي ما مشخص کردي که چرا زيارت ما ا قبول نداري که مي آييم به زيارتت و اگه مشخص نکردي ديگه نمي آم . خداحافظي کرديم رفتيم . سه شب هر چه خانمم گفت : بريم زيارت . گفتم : همينه که من گفتم امکان نداره که من ديگه بيام زيارت امام رضا تا براي من مشخص شه که چرا زيارت منو قبول نداشته ، شب چهارم خواب ديدم در يک بياباني هستم مي دوئيم اين زمين نجس است پاي مان هم خيس است يک نگاه اين طرف و آن طرف کردم چون کسي نبود با پاي خيس از زمين نجس گذشتيم . خواب تعبير قشنگي داره يعني ظاهر و باطنت يکي نيست . کسي که به پاک و نجسي معتقد است با پاي مرطوب از زمين نجس مي گذرد نگاه کنه اين طرف و آن طرف از زمين نجس رد شه اين تعبير قشنگي داره معلوم مي شه آدم ظاهر و باطنش يکي نيست .
اعتقادش صحيح نيست . بلند شديم ديدم سه ، ربع کمه ، به خانمم گفتم : بلند شوبريم زيارت امام رضا . رفتيم زيارت گفتيم : يا امام رضا ما قبول داريم تا حالا ظاهر و باطنمان يک نبوده مي شه خواهش کنم از امشب دريچه اي از اخلاص رو به روي ما باز کني ؟ خدا را شکر که ما در اون سفر يک خورده عوض شديم و باور کنيد از اون زمان هر مجلسي که ببينم به روحيات من سازگار نيست يا غل و غشي توي آن است بلند مي شوم و مي روم بيرون . تقريباً مي خوام بگم امکان نداره از اوت تاريخ تا حالا کمتر صحبتي شده باشه يا صحبتي کرده باشم که غل و غشي توش بوده باشه . خدا را شکر گه اين اتفاق افتاد . بعضي وقت ها آدم خودش فکر مي کنه که معتقده اين طور هم نيست ، اعتقاد عملي خيلي با ارزشه .
قلب هاي پاک
دانشجويان ما خيلي تأثيرپذير هستند به همين دليل هم من خيلي دوستشان دارم . حدود چهار سال پيش يک سري دانشجوي سال چهارم براي ما فرستادند . پسرها و دخترهايي با ظاهري متفاوت از آن چه که بايد باشند با خودم گفتم : خدايا اين ها از کجا آمده اند ، آمدند بخش ارتوپدي امام ؟
گفتم : نماينده شما کيه ، گفتند : اين آقا . با موهاي ژوليده و بلند خدايا اين از کجا اومده ؟
گفتيم : دانشجويان عزيز شما اشتباه آمده ايد ، اين جا بخش ارتوپدي امام است ، اشتباه آمده ايد ؛ گفتند : نه اشتباه نيامده ايم نماينده شان گفت اين اسامي ماست . گفتم : بايد برويد دانشکده تکليفتان را روشن کنيد . ما همچين دانشجوياني نداشته ايم و نداريم . رفتند فکري کردند فردا صبح آمدند گفتند : آقاي دکتر ما بايد چه کار کنيم که دانشجويان شما باشيم . گفتيم : مي خواهيم برويد ظاهر خود را به گونه اي که شأن يک پزشک است درآوريد پزشک لباسش مشخص است . لباس محترمانه دارد .
دانشجوي پزشکي فرق مي کنه که بايد لباسش محترمانه باشد . يک روز ديگه مرخصي شان داديم رفتند . و اين دفعه با ظاهري که بايد داشته باشند آمدند . ما هن نشستيم و درس را با آن ها شروع کرديم . حتي اون دوره امتحان شفاهي هم من خودم نکردم که دانشجوها فکر نکنند که مسئول بخش مي خواهد گوششون رو بکشه .
بعد که دوره تموم شد يک روز آمدند ؛ گفتند : مي خواهيم با هم عکس بگيريم گفتم : خب ، بعد يک تابلو آوردند خودشان زدند به کلاس نوشتند که بخش ارتوپدي امام از پذيرفتن دانشجويان بد حجاب معذور است . ديگه روح از اين تميزتر مي شه ؟ معلمشون با يک عکس العمل گرد و غبار روحشان را انداخت . خودشان آن تابلو را گذاشتند . هنوز هم که دانشجويان مي آيند بخش ارتوپدي امام را مي بينند آن تابلو توي کلاس هست که يادگار آن دانشجويان است .
اوايل انقلاب بود ، انقلاب هنوز پيروز نشده بود . سال 57 من رزيدنت ارشد بخش ارتوپدي امام بودم يک دوست طلبه اي دارم از قم آمد شب به ديدنم . هنوز جنگ هاي خياباني بود . نشستيم صحبت کردن چند مجروح خياباني را آوردند منو اتاق عمل خواستند رفتم اتاق عمل . دوستم گفت : کي برمي گردي ؟ گفتم : معلوم نيست . گفت : چه کار کنم ؟ گفتم : همه چيز اين جا هست ميوه هست شامت را هم مي آورم مي خواهي مطالعه هم کني مطالعه کن . ساعت 3 بعد از نيمه شب برگشتم ديدم اين دوست طلبه خواب است . گفتم : بلند شو نماز شب بخوان ما نماز شبمان را خوانده ايم اين قدر اين حرف تأثير داشت که گفت : دکتر از آن شب به بعد هر شب نماز شب را خوانده ام براي اين که من رفتم اون جا اتاق عمل بي خوابي کشيده ام . وظيفه ام رو انجام داده ام . به ه جهت خداوند عالم از هر کس به اندازه وسعش انتظار دارد بالاخره من پزشک رفته ام اتاق عمل مجروح جنگي را عمل کرده ام . به وظيفه ام عمل کرده ام . توي طلبه چرا خوابيده اي صدايش کردم بلند شو . نماز شب بخوان ما نماز شبمان را خوانده ايم و از آن تاريخ او مي گويد نشد که من نماز شبم را ترک کنم .
امام محمد غزالي مي گويد : وقتي همه چيز را ازت گرفتند ببين چي برات مي مونه ، هر چي مي ماند همان هستي که هستي .
يعني زرق و برق ظاهري را ولش ، عمري که اين قدر کوتاه است . اين معلم شما در سالي که سوم دبيرستان بوده يعني سال 39 يک ساعت خريده هنوز پشت دستش است . يعني 42 ساله که يک ساعت هنوز داره کار مي کنه . عمري که يک ساعت رو نتونه کهنه کنه ارزش اينو داره که ما خداي ناکرده در مسير غلط باشيم يا در مسير ماديات باشيم . براي من کيفيت ساعت مهم است کميت آن مطرح نيست . و هر چه آدم در درون پر بشه در بيرون اصلاً برايش مطرح نيست . در سال 65 رئيس دانشگاه اهواز به احترام اين که ما هر سال رفته بوديم رزيدنت هايشان رو پرورش داده بوديم يک شام دعوت کرد از اعضاي هيأت علمي دانشگاهش . قسم به خدا اون خانم دکترهايي که خانم دکتر بودند حداقل زينت آلات همراهشان بود . اون هايي که خانه دار بودند هر کدام يک کيلو طلا همراهشان بود . دانشجويان عزيز طلا چيه که شما رو زرق و برق بدهد . يادتون باشه هر چه در درون کامل تر در برون آرام تر .
مي گويند اينشتين در تمام مدت عمرش هيچگاه لباس نو نپوشيد از او پرسيدند که چرا ؟ گفت : جايي که مي دانند اينشتين هستم که مي دانند ، که به لباس من توجه ندارند . اون جايي هم که نمي دانند من خودم مي دانم . در يک اجتماع علمي از پروفسور داسي همان پروفسور تعصبي که 24 ساعت منو در جهنم انداخت . اگه شما بگوييد جهنم اين دنيا پيدا مي شه من مي گويم : بله ، هرجا روحمون آرام نباشه ما در جهنم هستيم . پروفسور داسي در يک اجتماع علمي از او پرسيدند پروفسور (الحق باسواد بودما به درجات علمي اش بايد احترام بگذاريم) بزرگ ترين افتخار شما چيست ؟ گفت : شاگردم بنتلي در 24 سالگي پروفسور شد اين بزرگ ترين افتخار من است .
دانشجويان عزيز ما هم خيلي علاقه داريم که شما بهتر از ما باشيد . بزرگ ترين افتخار علمي ما اين که اگر هنر معلمي داشته باشيم شما را طوري تربيت کنيم که به مراتب بهتر از خودمون باشيد و يک معلمي که نتونه شاگرداشو بهتر از خودش تربيت کنه اون معلم متأسفانه هنر معلمي نداشته است .
وظيفه خودم مي دانم از جناب حاج آقا محمديان که لطف کردند جلسه اي تشکيل دادند که من يک ساعتي در خدمت دانشجويان عزيز باشم که ارادت خاصي به آن ها دارم تشکر کنم . در پايان صحبت هايم را با اين دعا که اغلب در مواقع خاص مي خوانم خاتمه مي دهم .
خدايا به ما دل هايي با ادراک معرفت و چشماني با نور بصيرت و گوش هايي شنواي حقيقت عنايت فرما . ربنا اتنا في الدنيا حسنه و في الاخره حسنه . خيلي متشکرم که به حرف هاي من گوش داديد که گوش دادن يک هنر است . حالادر خدمت دوستان عزيز هستم که اگر سؤالي دارند ، بفرمايند .
من باز هم مثل هميشه از صحبت هاي استاد لذت بردم . کلاس استاد جزء معدود کلاس هاي پزشکي است که آدم مي تواند نهايت لذت را از آن ببرد . من ياد اين روايت افتادم :

امام صادق مي فرمايند که : حال که شما شيعيان منتسب به ما هستيد سعي کنيد که مايه زينت ما باشيد .
والحق که جناب استاد زينت خوبي براي جامعه ما هستند . سعدي درگلستان مي گويد : متأسفم که بدتر از آنم که مي پنداري مرا به هر حال خيلي ممنون هستم . اما دانشجويان عزيز خدا را شکر که بعد از آن خواب قشنگ در مشهد هر وقت مي خواهم بخوابم حتماً قرآن مي خوانم و صبح هم با قرآن بلندمي شوم و خيلي راحتم به قدري راحتم که خدا مي داند . صبح که از خانه ام بيرون مي آيم هفت مرتبه (وَ مَن يَتَوَکَّل عَلَي الله فَهُوَ حَسبَهُ) و هفت مرتبه هم يا حسين مي گويم براي اين که ارادت خاصم به امام حسين مشخصه .
مي آيم بيرون با يک انرژي خاص و خدا را شکر . اين معلم شما ساعت 5 صبح بيدار مي شه و زودتر از ساعت 1 شب هم نمي خوابه ظهر هم اگر بخوابه يک ربع بيشتر نمي خوابه . هيچ طورش هم نشده اين که مي گويند 8 ساعت خواب ، درسته ولي براي کساني که مي توانند براي ما که گرفتاريم مي توانيم کمتر هم بخوابيم و خدا را شکر که اين دريچه به رويم باز شد . اين امام رضا (خيلي بزرگواره . عين خوابم را برايتان مي گويم . وارد حرم شدم يک سيد بزرگواري که مي دانستم امام رضا است ، کاملاً از زائرانش پذيرايي مي کرد و خوش آمد مي گفت به من هيچ التفاتي نکرد يادتون باشه که ظاهر و باطن يکي شدن ، به سادگي نيست . و خدا را شکر که اون خواب را ديدم و خدا را شکر که به هر حال در حد معلمي سعي کرده ام که وابستگي هاي مادي بي جا نداشته باشم . چون اين وابستگي ها خيلي مشکل آفرين است . باز به شما بگويم که خيلي شما را دوست دارم براي اين که شما را باقيات صالحات خودم مي دانم ، اميدوارم که بتوانم به عنوان يک معلم وظيفه ام را انجام بدهم که فردا مثل دوستم در عالم برزخ اون گرفتاري ها را نداشته باشم .
زندگي هر فردي در اجتماع وقتي هم انسان مهمي باشه زير ذره بين قرار مي گيره ، بچه ها بسيار شما را ديده اند که برايشان به عنوان سمبل ساده زيستي هم بوديد . در کنار اين مي دونيم بالاخره رشته ارتوپدي و فوق تخصص دست در ارتوپدي مي تونه بسيار زندگي مرفهي داشته باشه . من مي خواهم اگه شما صلاح بدونيد در اين مورد هم ما را بي نصيب از رهنمودهاتان نگذاريد .
حدود 14 سال پيش بود که يک جواني بود آمد مطب من و زانويش درد مي کرد . معاينه اش کردم نسخه دادم . من رابطه ام با منشي ام اين است که هيچ گاه منشي من حق نداره قبل از اين که مريض رو ببينم ويزيت از او بگيره ، مريض آمد وارد مطبم شد ، معاينه اش کردم نسخه اش را دادم وقتي مي خواست بره بيرون گفت دکتر پول ندارم . گفتم ايرادي نداره من به منشي ام گفته ام هر مريضي که از مطبم آمد بيرون اگه زنگ زدم يعني سروکار پولي با مريض نبايد داشته باشه ، يعني مريض مي ره منشي راحت بهش توضيح مي دهد که آقاي دکتر گفته که مهمان آقاي دکتر هستي (براي اين که محترمانه باشه) . اين آقاي محترم هم از مطب من رفت زنگ زدم و رفت . حدود 4 يا 5 ماه بعد آمد دوباره يک مشکلي داشت معاينه اش کردم نسخه اش دادم بعد مي خواست از مطب بره بيرون گفت : دکتر پول ندارم . گفتم عيبي نداره زنگ زدم رفت . منشي من بهش گفت مهمان دکتر هستي . 4 يا 5 ماه بعد مادر مسنش رو آورد . باز مادرش رو قشنگ معاينه کردم ، عکس مي خواست . رفت عکس گرفت . اومد همه کارش را انجام دادم بدون اين که فکر کنم قبلاً ديدمش که بعد مي خواست از مطبم بره بيرون گفت : دکتر پول ندارم . زنگ زدم منشي ام پولي از او نگرفت و او هم رفت .
شب وقتي نشستم توي ماشينم (خب شيطان همه جا هست) يک دفعه به فکرم خطور کرد نکنه اين آدم ، آدم کلاشي باشه . فقط يک لحظه به مغزم خطور کرد بعداً هم فراموش کردم . گفتم : نه اشتباه مي کنم . هفت ، هشت ماه گذشت . منشي ام يک روز آمد گفت که دکتر يه آقاي جواني با شما کار داره . گفتم : بيايد داخل . در رو بست ، گفت : من ماه پيش کارمند شدم اولين حقوقم رو رگفتم . سه تا ويزيت از من نگرفته ايد آمده ام تقديم کنم . بلند شدم بوسيدمش . گفتم : من از شما معذرت مي خوام . فقط دفعه آخر منفي بافي کردم . منو ببخش . از امروز شما ديدِ من را بهتر کردي نسبت به مريضانم . ديگه من منفي بافي نمي کنم . بعد با خودم تجديدنظر کردم . همه پول توي جيبشان نيست . همه اون جور زندگي شان راحت نيست . مثال مي زنم برايتون . من فقط مي خواهم که قانع بشويد نه اين که تظاهري باشد چون قرار شد تظاهري نداشته باشيم .
من يک پيکان دارم 29 سال سوارش شدم . وقتي پيکان 29 ساله سوار بشم ، پانزده ميليون جلو هستم که پژو سوار نمي شم . اگه مي خواهم پژو سوار بشم بايد 15 ميليون تومان داشته باشم . حالا اگه اين 15 ميليون من بخوام جمع کنم چقدر بايد از مريش هاي بي پولم بگيرم تا جمع بشه . من اين پژو را نمي خوام . 15 ميليون هم نمي خوام . توي مطبم هم راحتم . هر کي مي آيد مطبم ، مي بينمش . منشي ام که حق نداره پول از آن ها بگيره . اگه وضعش نابسامان است مي گه دکتر وضعم نابسامانه مي گم مي خواهي که ويزيت بدهي مي گه مي خواهم 1000 توام بدهم مي نويسم روي کاغذ از ايشان فقط 1000 تومان بگيريد مي گه پول ندارم مي گم دفعه بعد از شما مي گيرم . به قدري راحتم که خدا مي دونه . بنده در سال که مي آيم و مي روم . يک بار ماشينم تصادف نمي کنه هر دفعه ماشيني تصادف بکنه مي دونيد چقدر خرج مي شه . شما حساب اين چيزها را نمي کنيد . اين طرف قضيه را نمي سنجيد . يکي ديگه اين که من خوشبختانه خانمم خيلي خانم خوبيه وظيفه دارم که از او تشکر کنم . 2 سال و نيم و 26 روز من تنها در آکسفورد بودم . ايشان تنها بچه ها را اداره کرد با حقوق 8 هزار تومان دانشگاه ، براي اين که معلم دانشگاه بود . 5000 تومان فقط مي داد دختر من را مي بردند مدرسه و مي آوردند . با 3000 تومان يک خانم دکتر در يک آپارتمان 70 متري زندگي مي کرد . اين که مي گويند کفو کفو يعني اين ، و من خيلي مديون خانمم هستم . من هميشه به دانشجوها مي گم که متوجه باشيد غير از کنکور دانشگاه يک کنکور ديگه هم هست و اون کنکور ازدواجه براي اين که اگه آدم در ازدواجش موفق باشه خيلي از مشکلاتش حل مي شه . ما غذاي روح مي خواهيم و دلمان به خدماتي که مي کنيم خوشه .
دانشجويان عزيز منکر نيروهاي معنوي نباشيد ما يک سرپرستار در بخش ارتوپدي زنان داشتيم ، که متأسفانه بازنشسته شد . اين وقتي پدرش فوت مي کرده به او گفته دختر عزيزم مي خوام پرستار باشي . صبح که مي آمد در خدمت مريض ها بود مواظب بود کدوم مريض بي پوله ، کدوم مريض مشکل داره که مشکلش رو حل کنه . يک روز به من تلفن کرد و گفت : دکتر ! فلان تخت که مرخص شده 64 هزار تومان صورت حسابشه ، اصلاً پول نداره . مي دونم هم که نداره چي کار کنيم . چون من يک سري دوست هايي دارم اين ها خيلي آدم هاي خيري هستند يک مقدار پول هايي در اختيار مي گذارند که صرف اين مريض ها بشه در اون روز پولي نبود بهش گفتم که خانم محترم ، امشب مريض نبايد مرخص بشه تا فراد يه فکري کنيم . ساعت 8 شب مريضام تموم شدند . يکي از دوستانم قرار بود بياد به ديدنم . آمد توي مطبم نشسته بوديم و صحبت مي کريدم . معمولاً وقتي منشي مي ره اصلاً در مطب رو باز نمي کنم . چون بعضي وقت ها گرفتاري پيدا مي شه و چون پزشک ها در معرض خطر هستند يک دفعه يک دزدي وارد مطب مي شه آدمو تهديد مي کنه و گرفتاري ديگه ، دوستم آمد وارد مطب شد و منشي رفت به منشي گفتم در را ببندد .
ساعت 9 ربع کم بود . زنگ مطب را زدند . در را باز نکردم ؛ آمدند پشت شيشه در زدند گفتند : دکتر من آشنا هستم ، خواهش مي کنم در را باز کن . رفتم در رو باز کردم . گفت : آقاي دکتر خدا را شکر که در را باز کردي . از وسط دو نماز امشب ، مادر زنم منو خواسته صد هزار تومان در اختيار من گذاشته ، گفته الا که امشب بايد ببري بدي دکتر فرزان ، خدا را شکر که در را باز کردي وگرنه مادر زنم منو مورد مؤاخذه قرار مي داد .
اين نيروي معنوي شوخي داره ؟ منکر آن نشويد . خيلي کوچيکه براي دانشجوهاي ما که منکر اين نيروها بشوند . مبادا منکر اين نيروها بشويد چون خيلي قوي هستند البته به شرط اين که آدم پريزش وصل بشه . خيلي وقت ها خدا را شکر ، جرأت نمي کنم کار غلط کنم براي اين که اگر امروز کار غلط بکنم بعدازظهرش چنان گوشم را مي کشد که مي فهمم از اون جا خوردم .
 

 
       ::        :: کلیه حقوق برای نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری دانشگاه علوم پزشکی تهران محفوظ می باشد.
     Powered by MSMSoft