يكى از امكانات بزرگ نظام، اين نسل جوانِ تحصيلكرده‌ى پرانرژىِ پرانگيزه‌اى است كه در كشور ما وجود دارد. اينها تحصيل كرده‌اند، درس خوانده‌اند، باانگيزه‌اند، در راه فهم و درك مسائل گوناگون در بخشهاى مختلف تلاش ميكنند، داراى اعتماد به نفس‌اند. ما امروز در جوانهايمان احساس ميكنيم يك اعتماد به نفسى وجود دارد كه در گذشته وجود نداشته است، و در كمتر ملتى هم اين را مشاهده ميكنيم.
  • ???? ????
  • ?????? ?? ????
  • ?????? ?? ??
  • ?????
  • ??????
  • ?????? ??? ???????
  • ????? ?????
  • ????? ??????
  • ???? ? ????
  • ?????
  • ????? ??
HyperLink
سامانه آموزش مجازی نهاد
سامانه رابطین مرکز فرهنگی قرآن و عترت
HyperLink
HyperLink
HyperLink
HyperLink
HyperLink
HyperLink
HyperLink
 
 
 
 
 استادان و بزرگان: دکتر غفارپور-متخصص مغز و اعصاب داخلي: هر چه دارم از همان يک احترام دارم !

   

هر چه دارم از همان يک احترام دارم !

دکتر غفارپور
متخصص مغز و اعصاب داخلي / استاد دانشگاه علوم پزشکي تهران


سؤال اولي که بايد بين ما طرح شود اين است که ببينيم ما به دنبال چه کسي هستيم و براي چه در اين گردهمايي ها شرکت مي کنيم ؟ من به خاطر اين جمع به اين جا آمدم البته فرصت کمي داريم و بايد در پيشبرد هر چه بيشتر و سريع تر اهدافمان بکوشيم . مهم در زندگي اين است که انسان لحظاتي از عمر خويش را صرف اين سؤالات کند که ما کي هستيم ؟ روش زندگيمان چگونه است ؟ آيا صرفاً محدود به همين حواس فيزيولوژي مان هستيم يا نه ، فراتر از آن درک ديگري هم داريم ؟ حسي غير از حواس پنجگانه داريم ؟ تکامل مي تواند به همين محدود شود .
شايد الفبايي که براي تکامل بتوانيم مطرح کنيم اين باشد که شروع و ذات هر چيز يکي است ؟ شايد قبلاً قبول اين مطلب دشوار بود اگر مي گفتند که ذات و نهايت ابتدايي قطعه ي آهن و صندلي يا يک قطره ي آب فرق نمي کند اما با شناخت اجزاء الکترون و نوترون و اين که تشکيل دهنده ي اين موادند پذيرش اين مطلب آسان تر شد ؟ اگر تعداد اين ذرات به 35 برسد مي شود فسفر و يا به فلان عدد ديگر فلان ماده ، مولکول هاي تشکيل دهنده ي بدن ما هم همين گونه اند ، تمام اين اجزاء مصداق اين شعر است که :
بني آدم اعضاي يکديگرند که در آفرينش ز يک گوهرند
براي تمام امور به اين مطلب مي رسيم ، ذات و اصل يکي است و در نهايت امر به اين نتيجه مي رسيم که آن خداست و هر چه هست از اوست . ما اگر اين جا گرد هم آمده ايم صرفاً از جهت اين تذکر است که بايد بگوييم ما هم از يک مجموعه ايم ، اگر بنده گرفتار شدم شما هم گرفتار مي شويد . بايد قدم عمل برداريم تا به فکر هم باشيم و دست هم را بگيريم . قدم هايمان را درست برداريم ، نقاط ضعف و قوت خود را بشناسيم و به هم در جهت رفع آن کمک کنيم . براي ما هويت خودمان ملاک باشد و سعي مان اين باشد تا آن را پيدا کنيم ، دور هم جمع شويم مانند اين گونه جلسات و نقطه ضعف هاي خود را بيان کنيم و خلاصه اين کلام ، به فکر هم باشيم .
امتحان بورد تخصصي داشتيم ، وقتي من در اين امتحان شرکت مي کردم سن من بيشتر از هم دوره اي هايم بود ؛ يادم مي آيد ، يکي از اساتيد دانشگاه اصفهان که آن موقع استاد ما بود – البته تا آن زمان ايشان را نمي شناختم – به من گفت : «نمره ي شما در امتحان کتبي بالا بوده با توجه به اين که سن شما بزرگ تر از هم دوره اي هايت بوده چطور توانسته اي چنين نمره اي بياوري ؟ چطور توانستي اين گونه درس بخواني ؟» من هم گفتم : مثل بقيه ! گفت : «علت خاصي دارد ، دوست دارم علتش را بگويي .» گفتم : بعداً خدمتتان عرض خواهم کرد ... از ماجراي امتحان شفاهي بورد دو سه سالي مي گذشت که من وارد دانشگاه شده بودم و مشغول به کار و تحصيل بودم . در يکي از کنگره هاي نورولوژي که جهت ارائه کنفرانس شرکت کرده بودم پس از ارائه سخنراني وقتي پايين آمدم و نشستم همان استادمان که در امتحان بورد دو سه سال قبل آن سؤال را از من پرسيده بود ، کنار من نشسته بود . من را صدا زد و گفت : فلاني چند سال قبل موقع امتحان يادت هست ؟ به من گفتي فلان قضيه را بعداً مي گويم ، گفتم : بله . گفت : همين الآن برايم تعريف کن و بگو علت آن نمره ي بالا چه بوده ؟ آن چه اين جا خدمت شما عرض مي کنم ماجرايي است که برايم اتفاق افتاده و به آن اعتقاد دارم . آن روز هم در جواب آن استادم اين را عرض کردم . احترام !
«من خودم اهل مرند هستم ، پدرم نيز همان جا ساکن بودند . تقريباً حول و حوش سال ششم پزشکي بودم که امتحان USMLE قبول شدم . قصد رفتن به خارج از کشور را داشتم که شنيدم پدرم دچار کسالت شده و بيماري حاد کبدي برايش ايجاد شده بود نياز به مراقبت و پرستاري داشت . گفته بودند دو سال بيشتر پدرم زنده نمي ماند . هر چه فکر کردم ديدم رفتن به شهرستان و مراقبت از پدرم ضروري تر از هر مسأله به نظر مي آيد . از رفتن و ادامه تحصيل در خارج از کشور منصرف شدم و به شهرستان برگشتم . 2 سال باقي مانده ي حيات پدرم شد 14 سال . يادم مي آيد يک هفته از فوت پدرم که گذشت در امتحان پذيرش دستيار قبول شدم . همه آن چه هم بعداً در اين دوران و امتحانات ديگر به دست آوردم ، به شکرانه ي همان نعمت اهميت دادن به پدرم مي دانم . من به خاطر پدرم 14 سال از تخصص گذشتم و حالا هم که در خدمت شما هستم با همان هدفي که داشتم بعداز ظهر در بيمارستان امام و بعد از آن هم تا 12 شب مشغول درمان هستم . احساس خستگي هم نمي کنم ، صرفاً براي اين که براي کارم هدف دارم . بدون تعارف همه ي کارهايم اين گونه است ... به طور مثال اگر تشريف بياوريد بيمارستان امام بخش اعصاب يک مرکز تحقيقات آن جا راه اندازي شده است . 9 سال تمام دوندگي شد تا آن جا راه اندازي شد از رياست جمهور گرفته تا سازمان برنامه و بودجه و ... به هر دوست و آشنايي مي رسيديم براي ساختن آن جا کمک مي گرفتيم . کوچک ترين هدف شخصي هم در کار نبود اگر هدف شخصي در کار بود مطمئن باشيد که موفق نمي شديم . خدا هم در اين گونه کارها کمک مي کند . عقيده ام بر اين است الآن هم آن ساختمان کارش تمام شده ، ديروز نامه اي هم از طرف معاونت محترم پژوهشي دانشگاه آقاي دکتر لاريجاني مبتني بر شروع به کار به عنوان مرکز تحقيقات اعصاب بود . منظور از اين خلاصه اي که خدمتتان عرض شد ، فقط ذکر اين جمله است و اين واقعيت را همين جا به شما بگويم . اگر آدم هدف مقدسي را پيش بگيرد و روش هدفش پيش برود حتماً موفق مي شود و بدانيم اگر در زندگيمان هدفمند زندگي نکنيم اصلاً لذت نخواهيم برد . من زياد مطالعات خارج از حرفه ي خود ندارم و آن چه را به شما ذکر مي کنم بيشتر درک خودم و تجربيات خودم است و نمي توانم در بعضي مقولات معنوي يا مذهبي مسائلي را با ذکر مرجع و رفرنس براي شما بگويم چون مطالعاتم از اين جهت محدود است ولي آن چه را که مي توانم به عنوان عضوي از اين جامعه و شخصي که نزديک به 60 سال از عمرم گذشته و واقعيتي که خودم آن را يافته ام جز اين نيست که شخصي مي تواند از زندگي اش لذت ببرد که اول براي خودش يک هدف مقدسي را پي ريزي کند وگرنه هر مرحله را که من و شما بگذرانيم و يا به هر درجه اي هم برسيم لذت بخش نخواهد بود .
يکي از روانشناسان خيلي معروف جمله اي دارد که خيلي زيباست . او مي گويد : اگر افرادعقب مانده ي جامعه را کنار بگذاريم آن ها پي عقب ماندگي ذهني مادرزادي دارند . بقيه ي افراد جامعه از نظر ضريب هوشي و استعداد تقريباً يکسانند ، ممکن است يک مختصر اختلافي با هم داشته باشند ولي خيلي اين اختلافات کم است و از ميان اين افراد جامعه کساني موفق مي شوند که در انجام کارشان هدفمند باشند و پشتکارشان بالا باشد . به عبارت ديگر اگر در مسير حرکت من و شما يک گرفتاري و مشکلي پيش آمد و فوري دلسرد مي شويم يعني جوهر ضعف را به خودمان راه داده ايم و با اين گونه تفرک هرگز موفق نخواهيم شد .
باور شخص من اين است که آينده ي جامعه فقط و فقط به دست همين دانشجويان است که اآن در دانشگاه مشغول تحصيل اند و هر کس در هر رده اي بايد به فکر اين مجموعه باشد و وظايف خود را انجام دهد .
همه بايد اين گونه باشند ، جوان ما هم بايد همين طور باشد و آن اين که هدف مشخصي را براي زندگي خود ترسيم کنيم . منتهي بدانيم آن هدف را ايجاد کردن خود مراتب و مقدماتي را مي طلبد ؛ آن هدف چه شرايط و اجزايي را بايد داشته باشد ؟ و در نهايت چه مفهوم و اثراتي بايد داشته باشد ؟ و براي پاسخ به اين حرف ها هر فردي بايد خود پيگيري کند .
به طور نمونه اگر براي يک پزشک اساس و محور کار درمان مريضش باشد و اين که او سود ببرد در نتيجه با در نظر گرفتن اين هدف ، هم آن پزشک به کارش دقيق تر مي شود و از سوي ديگر وقتي شما اصرار بر اين امر داشتيد . تا شخص ديگري که همان بيمار شما باشد بهبود يابد خداوند هم در اين امر شما را کمک خواهد کرد . خيلي وقت ها بيماري مي آيد که يک بيماري خاص را ده پانزده سال با خود يدک مي کشد اما وقتي پيش شما مي آيد در واقع با اين نظر و اين نوع نگاه که خدمتتان عرض کردم با يک داروي معمولي بهبود مي يابد .
اگر به دوره دانشجوييبرگرديد و شرايطي مثل شرايط ما را داشته باشيد چه کارهايي را در اولويت قرار مي دهيد و به ما چه توصيه اي مي کنيد ؟
بعضي چيزها تا آدم در کوران آن مسئله قرار نگيرد واقعاً آن قضيه را درک نمي کند يعني بنده الآن هر چقدر سعي کنم که برگردم به زمان دانشجويي خودم و بگويم الآن شما در چه شرايطي هستيد ، من نمي توانم درکي که شما داريد ، داشته باشم . ولي به طور نسبي مي توانم عرض کنم چه کارهايي را در اولويت قرار دهيد .
ببينيد اين برمي گردد به همان عرايضي که گفتم اگر ما هدفمان مشخص باشد آن هدف قوي باشد ، خيلي از مشکلات در نظر ما کوچک مي شود . يک مثالي را خدمت شما عرض بکنم در رشته ي ما راجع به درد مي گويند که درک درد يک مسأله عاطفي است . يعني به عکس العمل سيستم ليمبيک مغز بستگي دارد . مثلاً آدمي است که اگر يک زخم يک سانتي متري در دستش ايجاد شود غش مي کند و ممکن است يک آدمي هم اين حد احساس درد زياد اهميت ندهد در صورتي که زخم همان زخم است و درد همان درد است يعني درک درد يک مسأله شخصي است بستگي به جنبه ي روحي و عاطفي فرد دارد که آن را چقدر تحمل کند . هر چه قدر آدم قوي تر باشد ، مشکلات را درک مي کند ولي در مقابل مشکلات خودش را نمي بازد با آن مشکلات مبارزه مي کند .
اما اوليتي که شما فرموديد ؛ من اگر چاي شما باشم تمام اين مشکلات را که شما به عنوان نسل جوان يا دانشجو احساس مي کنيد با چهار تا آدم دلسوزي که واقعاً اهل دين باشد که به اين مسائل رسيدگي کند ، مطرح مي کنم . من اولويتم را اين قرار مي دهم ، مي آيم مسائلم را بازگو مي کنم و در بازگو کردن مسائل هم خيلي رُک برخورد مي کنم يعني ملاحظه نمي کنم که الآن بنده اين صحبت را بکنم (فلاني ناراحت مي شود يا نمي شود) نه اصلاً مهم نيست . مي گويم من الآن يک مشکل دارم ، شما چه راه حلي به من مي توانيد نشان دهيديعني آن مشکلي که هست عين آن و بدون تغيير دادن بيان مي کنم . چون اگر آدم از حقيقت دور شود نتيجه ي خوب نمي گيرد . من جاي شما باشم اين کار را مي کنم . و توصيه ي ديگر اين که سعي مي کنم هدفم مشخص باشد . آن هدفم متکي به اصول صحيح اخلاقي و اجتماعي و انساني باشد . چون هر هدفي که نمي تواند هدف خوبي باشد وقتي هدفم اين جور شد مشکلات عديده اي هم که داشتم مقاومت نشان مي دهم و با چند مسؤل که تجربه اش بيشتر است يا مسن تر است از تجربه ها و راهکارهاي او استفاده مي کنم . نمي دانم جواب سؤال کافي بود يا نه .
همين طور که اين جمع ، طرح حکمت اسمش گذاشته شده حکمت اين جلسات هم بايد اين باشد تا در يک تعامل صميمي مشکلات را حل کنيم . ممکن است خيلي مسائل شما داشته باشيد که من در اين سنم نتوانم شما را درک کنم و شما مي دانيد زمان تغيير مي کند . ما آن موقع که دانشجو بوديم باور کنيد شايد يک صدم توقعات شما را نداشتيم . مي دانيد چرا ؟ چون زمان ما فکرها محدودتر بود ، الآن نسل ما آگاه تر است . شعورشان بالاتر است ، چون شماها نسبت به آن زماني که من دانشجو بودم ، سطح فکرتان بالاتر است توقعاتتان هم بيشتر است پس با مسائل بيشتري هم سروکار داريد و اين شما هستيد که بايد بگوييد و اگر نگوييد ممکن است ما اصلاً اطلاع نداشته باشيم .

يعني هرچه فکر بازتر شود ، توقعات هم بيشتر مي شود وقتي توقعات بيشتر مي شود با تضادهاي بيشتري در اطراف خودش برخورد مي کند . يعني ما با اين ديد نگاه نمي کنيم که نسل جوان توقعاتش بيشتر است نه مي گوييم بيشتر به دليل اين است که ضريب هوشي بالاتر رفته و براي اين است که آگاهي هايشان بيشتر است . منتهي شما بايد اين ها را مطرح کنيد واقعاً هستند افرادي که سعي مي کنند مشکلات را تا آن جا که ممکن است گوش کنند . پس اين شرايط هست .
چطور مي توانيم انگيزه و اهداف خودمان را تقويت کنيم ؟

اين برمي گردد به بينش ما از زندگي . اول اين را بپذيريم و فکر نکنيم که بيشتر از آن چه که مي دانيم ، فهميده ايم و ادعامون را يک جوري نگه داريم که تبديل به غرور نشود . فکر نکنيم که آن چه ما فکر مي کنيم درست است . هميشه اين در نظرمان باشد که نه ، گمان ما هم محدود است . فهميدن نبايد به همراه غرور باشد . هدفمان را اين طور تبيين کنيم که ابتدا به ساکن خودمان جلودار نباشيم تا از اشتباهاتمان کاسته شود . وقتي انسان مي خواهد يک ساختماني را بسازد از تجربه ي يک مهندس استفاده مي کند ، از خاصيت سنگ استفاده مي کند ، از خاصيت آهن استفاده مي کند ، از خاصيت سيمان استفاده مي کند . تا بگويد من با اين شرايط اين ساختماني که مي سازم ، ساختمان خوب و محکمي است . هدفي هم که من و شما مي خواهيم پيش بگيريم اولين لازمه اش اين است که يک مقدار مطالعه هم داشته باشيم . از تجارب ديگران هم استفاده کنيم . مثل آن جريان ساختمان ، سپس با آن اطلاعاتي که داريم و استفاده از تجربه افرادي که عمرشان را گذاشته اند هر کدام در يک قسمتي به پيش برويم . مثلاً يک شاعر را مي بينيد که يک عمر شعر مي گويد ، پس از يک عمر شعر گفتن مي رسد به حدي که کارش قابل قبول است و انسان بايد از آن استفاده کند . اين طور نيست که ما با عمر محدود بتوانيم در تمام اين زمينه ها فعال باشيم . يعني ما بايد از تجارب و نظرات صاحب نظران استفاده کنيم و يک مقدار هم اطلاعات خود را به عنوان پايه ي آن هدفي که در زندگي داريم داشته باشيم .
راه هاي رسيدن به آرامش به همراه درس خواندن و دوره تحصيل چه مي تواند باشد ؟ نقش عواملي مثل پرداختن به امور معنوي ، کارهاي فوق برنامه اي ، ازدواج و ... چيست ؟
شما هر چقدر برنامه ي زندگي ات مشخص تر باشد آرامش زندگي تان بيشتر است . ما در پيرامون خود دوستان و آشنايان بسياري داريم ؛ باور کنيد آن هايي که هدفشان مشخص باشد و آن هدف ، هدف درست و انساني و خداپسندانه باشند ، آرام ترند . من يک مثالي به شما بزنم از قدمي مي گويند : ثروت و پول زيادي خوشبختي نمي آورد ؛ همه ي ما شنيده ايم . مثلاً بنده که پزشک هستم ، اگر نصف شب به ما زنگ بزنند و بگويند که يک مريض بدحال داريد و من بخواهم فقط و فقط به خاطر پول ويزيتش کنم ، حتماً خسته مي شوم چون از نظر فيزيکي هر کسي يک حدي دارد ولي اگر هدفم اين باشد که من مي روم اين کار را مي کنم تا وظيفه ام را در ارتباط با آن هدفي که دارم انجام دهم احساس خستگي در من کمتر است . به طور نمونه خدمتتان عرض کنم ، مثلاً خود بنده استادهايي چون دکتر نفيسي ، متخصص داخلي در بيمارستان امام را داشته ام ، باور کنيد اين استاد براي بيمار آن گونه کار مي کرد که براي فرزند خودش . اگر از او آدرس درمانگاه گوش ، حلق و بيني را هم سؤال مي کردند ، راه را به آن ها نشان مي داد . کار کردن به آن روش بدون هدف امکان ندارد . اين يعني همان آرامشي که از آن صحبت کرديم . چند سال قبل بود که سکته ي قلبي کرده بودند ، من رفتم خدمتتشان خيلي آرام و راحت خوابيده بودند . شما باور کنيد به اندازه ي نوک سوزن اضطراب و ناراحتي در وجودشان نبود . آرامش اين است . چرا ؟ براي اين که او قبول کرده بود که زندگي يک هدفي دارد و او بايد با اين هدف در زندگي پيش برود . حالا در مسيري که مي رود هر چه پيش بيايد مشکلي ندارد . مثل همان روز سکته کند يا مشکل ديگر برايش پيش آيد . هيچ اشکالي ندارد ولي اگر ما هدف نداشته باشيم ديگر اين آرامش را نداريم مخصوصاً اگر اين هدف مقدس باشد . هدف همراه با خداشناسي باشد و هدف همراه با معنويت باشد که خود آرامش به دنبالش است . البته منظورمان از اين ها که به شما عرض کردم اين نيست که مسائل دنيايي مان را رها کنيم و فقط جنبه ي شعاري به قضيه بدهيم . همه چيز جاي خودش يعني ما پايه هاي فکريمان را روي اين مسائل بايد بنا کنيم . روي اين بنا زندگي کنيم ، به مسائل روزمره مان هم برسيم و مشکلاتي هم که داريم در صدد رفع آن ها باشيم . من يک مثال ديگر عرض کنم . آمارهاي مختلفي از فرهنگ کار مي دهند ، چون آمارهاي رسمي که نداريم مثلاً بعضي ها مي گويند که کار مفيد ر جامعه ي ما در 24 ساعت 20 دقيقه است يعني بنده که مثلاً بيمارستان هستم کار مفيدم 20 دقيقه است . حالا 20 دقيقه نباشد 2 ساعت باشد ، 4 ساعت باشد ، شماها الحمدالله اهل مطالعه هستيد از تمام دنيا خبر داريد . کشورهايي که از نظر مسائل علمي و دنيايي جلو افتاده اند ساعت کارشان 100% است . من يکي از دوستانم سال گذشته رفته بود آلمان برادرش آن جا کار مي کند . رفته بود کارخانه اي که برادرش آن جا هست . او براي من تعريف مي کرد در حين کار اگر يک نفر از فردي که مشغول به کار است سؤالي بکند و حتي نزديک ترين فردش هم باشد ، جواب سؤالش را نمي گويد . يعني جواب سؤال مي ماند آن وسط روز که 10 دقيقه وقت استراحت دارند و چاي مي خورند آن موقع پاسخ سؤال را مي دهدشما فکر مي کنيد چرا فرهنگ کار ما اين جوري است ؟ براي اين که باور به فرهنگ کار نداريم . کار هم نباشد بهره اي نمي بريم و کار نباشد پيشرفت نيست . اين فرهنگ کار چه جور ايجاد مي شود ؟ اين طور که اول باورهاي ما از بيخ و بن درست شود . يک مثال ديگر به شما عرض کنم . اضافه کاري در بيمارستان يک بخشنامه اي دارد . مثلاً مي گويد اگر کسي 100 ساعت در ماه اضافه کار باشد ، اين قدر درصد اضافه کارش مي شود و 50 ساعت باشد يک درصد ديگر . يک بار يک مسأله اي بود و يکي از رفقا آمد پيش ما گلايه کرد سر همين دقت به خرج دادن ها بابت ساعات کاري و گفت فلان رفتار خوب نيست . گفتم کاملاً حرف درستي است . اما من مي خواهم يک چيزي بگويم که اگر من معلم يک کلاس هستم و بايد 2 بيايم و 3 بروم به جاي 2 ، 2 و ربع بيايم و به جاي سه هم يک ربع مانده به سه کلاسم را تعطيل کنم و بروم . آيا من به عنوان معلم وظيفه ام را درست انجام داده ام ، درست انجام نداده ام و وقتي وظيفه ام را درست انجام نداده ام آن کلمه معلمي و استادي ديگر در من صدق نمي کند و اين که شما مي گوييد در مورد فلان تيپ فلان جور رفتار مي شود ، اين حرف درست است اما وقتي بنده اين کار راکردم ديگر تيپ من عوض شد يعني چه ؟ يعني من و شما وقتي تحصيل کرده هستيم و اطلاعاتمان يک مقدار نسبت به افراد عادي مختصري بيشتر است ، عملکردمان هم بايد الگو باشد فرهنگ کار را من و شما بايد درست کنيم اين است که مي گويم به مسائل ريشه اي بايد اهميت دهيم .
شرايط کار با هدفمند کردن زندگي ، جستجو در نقاظ ضعف ، ايرادهايمان و کنار گذاشتن غرورمان درست مي شود و بايد با صداقت در رفع مشکلات خويش در اين گونه جمع ها بکوشيم !
منبع : نشريه علمان - طرح حکمت
 

 
       ::        :: کلیه حقوق برای نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری دانشگاه علوم پزشکی تهران محفوظ می باشد.
     Powered by MSMSoft