ملتهای مسلمان باید روز بروز به یکدیگر نزدیک شوند و بیش از پیش در جهت وحدت گام بردارند زیرا تنها راه مقابله با جبهه دشمنان اسلام ، شکل گیری جبهه متحد امت اسلامی است.
  • ???? ????
  • ?????? ?? ????
  • ?????? ?? ??
  • ?????
  • ??????
  • ?????? ??? ???????
  • ????? ?????
  • ????? ??????
  • ???? ? ????
  • ?????
  • ????? ??
HyperLink
سامانه آموزش مجازی نهاد
سامانه رابطین مرکز فرهنگی قرآن و عترت
HyperLink
HyperLink
HyperLink
HyperLink
HyperLink
HyperLink
HyperLink
 
 
 
 
 استادان و بزرگان: دکتر مسعود-دکتراي ايمونولوژي: با اهداف شوخي نمي شود کرد !

   

با اهداف شوخي نمي شود کرد !

دکتر مسعود
دکتراي ايمونولوژي / استاد دانشگاه علوم پزشکي تهران


يک روزي پنج نفر از بزرگواران به دفتر کارم آمدند و هر پنج نفر جوان بودند . من از اولي سؤال کردم که ما اين جا چند نفريم ؟ گفت شش نفر ، دومي هم گفت شش نفر ، سومي گفت آقاي دکتر نکند کسي را  اين جا قايم کرده ايد و از ما سؤال مي کنيد که چند نفريم . به هر حال هر پنج نفر گفتند شش نفر . گفتم شما چند بار هر روز صبح بسم الله مي گوييد ! حالا ما باز هم شش نفريم ؟

يکي از بزرگ ترين گرفتاري هاي ما مردم اين است که خدا را باور نداريم ، قبول داريم اما باورش نداريم . اين يکي از بزرگ ترين گرفتاري هاي ما است .

خدا را براي گرفتاري ، خدا را مثلاً براي نماز ، خدا را براي انجام معامله اي و امثال اين ها به ياد داريم .

من مي خواهم يک سؤال بکنم ؛ صبح که از رختخواب بيدار مي شويم اين رگ و پي و وجود و چشم و گوش ما چقدر خدا را مي بيند ، حالا خدا را مي بيند يعني چه ؟ اگر يک مأموري را بگذارند تا در تمام شبانه روز حرکات مرا زير نظر داشته باشد ، چقدر احتياط مي کنم ؟ بدانم که اين مأمور رفتار و حرکات مرا ياداشت مي کند و گزارش مي کند ، يا شايد هم بيشتر و بابت اين گزارش ، پاداش يا جزا  مي بينم !؟ اين يکي از بزرگ ترين مشکلات ما مردم است . خوب حالا ما با اين شکل و با اين مشکل کجا مي خواهيم برويم ؟ اولين نکته اين است که خدا را باور کنيم از حد قبول گذشته ، خدا را باور کنيم عين اليقين ، حق اليقين ، علم اليقين ، ما در کدام مرحله هستيم ، عين اليقين ، حق اليقين ، علم اليقين ؟

بهتر است از همين جا شروع کنيم . اولين نکته اين که خدا را باور بکنيم ، کارها خيلي ساده مي شود . دومين نکته بدانيم که واي اگر پس از امروز بود فردايي . من از مرحله ي خوف شروع کردم اما براي شما جوانان از مرحله ي رجاء بايد شروع کنيم . اگر اين مخلوق من ، اين بشر ، اين بنده ي من پررو نمي شد . بنده فکر مي کنم که لجن دروغي که گفتم ، تهمتي که زدم ، کم کاري که کردم ، درسي که نخواندم ، بيت المال مردم را براي اين صندلي ها خرج کردم و استفاده نبردم ، جايي حتماً دامن گيرم مي شود .

فمن يعمل مثقال ذره خيراً يره و من يعمل مثقال ذره شراً يره .

يعني حتماً جايي به حساب مي آيد ، دو قطره اشک ريختن براي امام حسين کاري را درست نمي کند ، امام حسين هم از من راضي نمي شود . زن عمار ياسر را که در مقابل عمار مي زدند و عمار را به درخت بستند که عکس العمل نشان ندهد يا بلال را کتک زندند و روي شن هاي داغ انداختند که بدنش تاول زد . تو امروز در مقابل اين ها چه کار کردي ؟ آخه حقي هست ، تکليفي هست ، با اهداف و شوخي که نمي شود مسئله را حل کرد . يک نفر مي گويد خيلي خوب آقا من قرآن را گرفتم و اهل بيت را فراموش کردم و ديگري هم مي گويد من اهل بيت را گرفتم و قرآن را به هر حال ... . رنج ديگري که همه ما از جمله خود بنده کشيديم . فکر نکنيد اين جا آمدم و صحبت مي کنم ، واي بر من و مسئوليتي که حاج آقا محمديان به من دادند . فردا بايد جواب اين حرف ها را بدهم . اين طور نيست پز بدهم و بگويم شما جوانيد و من هم پيرم . من يک حرف هايي مي زنم و وقت تمام مي شود . نه اين طور نيست تنها صدا است که مي ماند . وقتي که مناجات حضرت رسول «صلي الله عليه و آله» را در غار حراء دارند جمع مي کنند ، صداي مرا هم جمع مي کنند و فردا به من مي گويند فرمول اين ضبط صوت در طبيعت نبود . امروز صداي مرا با اين ضبط صوت جمع مي کنند و به من مي گويند . ما اين را داريم حتي    نمي دانم شايد يک پروتون ، يک الکترون ، نور ، يک متر يا شايد چيز ديگري باشد . من نمي دانم . مشکل ديگر ما اين است که ما به پاداش اکتفا مي کنيم و مشکل بزرگ تر اين جامعه انحراف و انحطاط اخلاقي است . مادام درباره ي مسائل اعتقادي قرآن خيلي بحث مي کنيم . بحث حکمت فلان ، فلسفه فلان و ... اما اخلاق کجاست ؟ بخش عظيم قرآن اخلاق است و اين انحراف و انحطاط اخلاقي که بعضي از شماها مي آييد پيش ما و گريه مي کنيد که من هر شب هفتاد نفر را سعي مي کنم قرآن بگذارم روي سرم و همه را دعا مي کنم و در آخر خانواده خود را دعا مي کنم . هر شب کارم همين است . اما با دعا درست نمي شود ، فقط با دعا درست نمي شود نه اين که استغفرالله .

اين انحراف اخلاقي که متأسفانه در جامعه ما دارد روز به روز بيشتر مي شود چگونه بايد درست شود ؟ چگونه بايد جلويش گرفته شود ؟ وظيفه من معلم چيست ؟ وظيفه دانشجو چيست ؟ وظيفه آن کار ... چيست ؟ چرا يک دانشجويي که در اجتماع ما بين پانصد هزار نفر قبول شده ، وقتي مي آيد دانشگاه ، نمي دانم از کجا آمده که بايد با نيم متر پارچه مانتو بپوشد ، پول ندارد اما ... ، يا مثلاً در ته شلوارش چيب گذاشته ، مي گويم عزيز من اين براي چيست براي اين که پاکن ، مداد و ... بگذاري ؟ مي گويد مد است براي جلب نظر . يا آن جوان هايي که شلوارهايي مي پوشند که به قدري تنگ است که ماهيچه هاي ساق پايش مي خواهد درآيد . اين چگونه مي خواهد بنشيند ؟ شما مي دانيد از نظر فيزيولوژي شلوارهاي اين طوري پوشيدن فردا چه گرفتاري هايي درست مي کند . حاج آقا محمديان و ... امثالهم حرف هايي مي زنند و روايت مي خوانند ، اما چيزي به گوش نمي رود و بعضي ها اين ها رابازمي دانند . من اگر بخواهم خاطراتم را از بين جوان هايي که پيش من مي آيند و مشکلاتشان را مي گويند ، بگويم ؛ شايد يک کتاب چند جلدي بشود . يک موقع هايي در اين کلاس ها ، سيصد نفر مي نشستند ، حالا کلاس ها را تقسيم کرده اند به چند دسته که هشتاد نفر مي نشينند . بيست نفر نمي آيند ، سي نفر هم يا آخر وقت مي آيند يا وسط وقت مي آيند . اين چشم ها نگاه مي کنند ، اين چشم ها قلبي دارند ، ما بحث مراقبه خيلي شنيده ايم ، حالا اين دست من ، شما مي دانيد پيشرفت دنيا يا اصولاً بزرگ ترين پيشرفت دنيا اين بوده است که انگشت شست به چهار انگشت ديگر عمود است ، اين را مي توانيد از صفر درجه تا صد درجه تغيير دهيد . هيچ حيواني اين طور نيست . حالا اين دست ، آيا اين دست براي نوشتن به کار رفته و آن نوشتن براي اين بوده است که گرفتاري از کسي حل شود . اين دست امضا کرده که ظلمي به کسي واقع شده است ، اين دست براي لهو و لعب به کار گرفته شده ، اين دست شهادت دروغ داده ، اين دست جراحي انجام داده که کسي را از مرگ نجات داده ، اين دست کتابي نوشته که راهبر شده است و اين دست و ... .

من توصيه اي خدمت شما دارم که اين توصيه را خودم انجام مي دادم . وقتي که محصل بودم ، کلاس حدود 8 و 9 بودم ، دو دفتر داشتم ، در يک دفتر کارهايي که نبايد انجام مي دادم نوشتم و در ديگري کارهايي که بايد در طول روز انجام مي دادم مي نوشتم . حالا اين کارهايي که بايد انجام مي دادم و انجام ندادم ، سعي مي کردم تصحيح کنم و کارهايي که نبايد انجام مي دادمو انجام دادم ، حسرت     مي خوردم و توبه مي کردم . يک دفتري براي خودم درست کرده ام و سؤال هايي که از من مي کنند دانه ، دانه ، ... . براي دست حدود 120 تا 130 مورد يادم آمده که بنويسم . اين بشر (دست) مي آيد شهادت مي دهد . شما مي دانيد انسان تنها حيواني است که پشم و مو ندارد ، به آن مي گويند بشر و تنها حيواني است که انس مي گيرد ، به آن مي گويند انسان . آدم چه مفهومي دارد ؟ سعي کنيم آدم باشيم . مشکل ما از کجا شروع مي شود ؟ اگر اين دانه اي که کاشتيم ، گندم باشد ، جو برداشت  نمي کنيم .

خدا خيلي ناز دارد ، من هم بايد نازش را بکشم . کسي را که طلب کنم در آن وجد ايجاد    مي کنم و کسي که در آن وجد ايجاد کنم عاشق خودم مي کنم و بعد از اين که عاشق خودم کردم بعد من عاشقش مي شوم و در آخر سر مي کشمش . مي کشمش يعني چه ؟ يعني بيل برمي دارم ؟ نه ! يعني نسبت به چيزهايي که نبايد باشد ، توجه مي کنم ، خوشي خودم مي کنم ، آن ديگر بديهي است ، اول کاري که بايد بکنيم اين است که واجبات را انجام دهيم . اگر همين کار را انجام داديم ، مي شويم مثل آقاي تبريزي . اگر بخواهيم يک مقدار بالا رويم ، مستحبات را انجام مي دهيم . و ارگ بخواهيم يک مقدار بالاتر برويم ، محرمات را انجام نمي دهيم و يک مقدار اگر بالاتر رويم ، مباح را مراعات مي کنيم . همه لذتي که از غذا خوردن مي بريم از دهان تا حلق است ، اگر بيش از اين شما لذت برديد ، به من بگوييد . حالا اگر به کسي بگوييد که اين نيم خورده را بريز بيرون و دوباره بخور ، مال خودش را آيا مي خورد ؟ وقتي که آن جا با اسيد آنزيم به يک چيز متعفن تبديل مي شود ، آدم براي اين قدر لذت بردن ده ها کيلومتر راه خلاف برود (اگر بنده هزار تومان زحمت کشيده خودم را بردارم و بياورم و خرد کنم 10 تا 100 تواني مي شود) .

مي گويند حضرت آقاي عرقي نه اراکي فردي بودند در نجف ، يک روز افرادي که با مشک آب مي بردند از خانه اي به خانه اي ديگر مي آيند پيشش و مي گويند : حضرت آقا پسر شما ميخ برمي دارد و مي زند به مشک و سوراخ مي کند ، بعد آب قطره قطره مي ريزد . زماني که ما به مقصد مي رسيم ، نصف آب تمام مي شود شکايت مي کنند . ايشان به خانمش مي گويد من نان حلال به شما دادم ، چرا اين بچه اين طوري شد ؟ خانم مي گويد : به خدا همان پولي که شما به من داديد همان پول را غذا خريدم و به شما دادم . زن و شوهر خيلي فکر مي کنند . بالاخره خانم يادش مي آيد که اين بچه را حامله بوده و ويار و هوس انار مي کند . پول هم نداشته تا انار بخرد . مي رود مي پرسد آقا انار کيلويي چند است ؟ فروشنده همين که داشته انار را مي کشيده و به مشتري مي داده ، يک سنگ برمي دارد و مي زند به انار يک قطره آب انار بيرون مي آيد و آن قطره را مي خورد و ويارش تمام مي شود . آقا ! ديگر کار ما از اين انار گذشته ، هديه مي گيريم ، اشکالي ندارد . بانک نرخ 42% مي گيرد ، من 40%     مي گيرم ، 2% هم کمتر . اشکالي ندارد ، اين زکات آبرو است . پارتي بازي را اسمش را زکات آبرو    مي گذارند . من دارم براي يارو نامه مي نويسم تا کارش راه بيفتد ، آبروي خودم را اين وسط گذاشته ام و آن يکي که کنار ايستاده ، توجه نمي کنم و امثال اين ها . حديثي خوانده ام که در دوره آخر زمان شيعيان من روزهاي بسيار سختي پيش رو دارند . ما با معيارهايي آشنا شديم که چون شب و روز ملکه ذهن ما شده ، فکر مي کنيم که درست است ، مسائلي براي ما ارزش شده اند که تصور مي کنيم اين مسائل درست است .

من يک مدت مادر خانمم در خيابان نجات اللهي منزل داشتند ، ظهرها مي رفتم تا ببينم پيرزن چکار    مي کند و بعد ديم که يک ساعت از وقت دانشگاه مي گذرد و توبه و توبه و استغفار .

ما را اعمال و نياتمان به جايي مي رسانند و چيزي مي دهند .

در دلم بود که در کوي تو پرواز کنم..................مقصد دل به سر نام تو آغاز کنم

نيمه شب بر سر راه تو نهم سفره شوق.........عشق را با قدم پاي تو دمساز کنم

خاطر خويش ز هر دغدغه اي بستانم .............سوزي ديگر به سراپرده ي دل ساز کنم

غصه ي بيش و کم از منظر دل دور کنم .............بر سر بيش و کم لطف تو صد ناز کنم

نام ها از غم هجران تو احضار کنم ...................شايد اين گونه رهي در دل تو باز کنم

زان عنايت که به من در دل شب داشته اي........ بس نازم به تو و چشم تو صد ناز کنم

عاقبت زان چه به جا مانده از اين سير و سلوک....پر گشوده و به گلستان تو پرواز کنم

شما دور وبر خودتان چه انرژي مي بينيد ؟ چند تا ملائک اين جا هستند ؟ چند نفرشان را مي بينيد ؟

رقيب الطيب : 5 تومان در صندوق صدقات انداختيم ، چهار تا صلوات بفرستيم ، يک کمکي به کسي کرديد ، يک فکر خوب از ذهن گذشت ، يک آيه قرآن خوانديم شد 500000 . انسان حداقل از سه نيرو از نظر مادي درست شده است ؛ 1- نيروي مغناطيسي ، 2- نيروي الکتريکي ، 3- نيروي حرارتي . يک مولکول کمپلمان وقتي مي شکند يک مولکول چهار ميليون آمپر برق توليد مي کند . با چهار ميليون آمپر چند خانه را مي توان روشن کرد ؟ ميلياردها ازاين مولکول در بدن ما هست ، پس اگر اين طوري باشد که بايد ما منفجر شويم . اما واکنش هايي در بدن هستند که ميلياردها آمپر مي خواهند ، اما حرارت بدن ما در نهايت 37 درجه است . اگر بخواهيم به جايي برسيم که از اين ميليارد آمپر استفاده کنيم ، مي توانيم برق يک شهر را تأمين کنيم . برس به آن جت ، نگاهت شفابخش مي شود . فرض کنيد دو نفر اين جا نشسته اند ، يک نفرشان بلافاصله مي فهمد که شما از او خوشتان مي آيد و ديگري مي فهمد که شما از او متنفريد .

شما مي دانيد که يک مقدار سلول هاي استوانه اي و يک مقدار سلول هاي مخروطي داريد . من يک چيزي مي گويم شما بلافاصله مي خنديد ، شما مي دانيد براي خنديدن چندين واکنش لازم است ، اين طور نيست که اگر من حرفي بزنم شما چهار روز بعد بخنديد ، شما بلافاصله مي خنديد . بايد تسلط بر روح داشته باشيم .

يک سؤالي از شما مي کنم شما مي رويد در عالم خواب ، در عالم خواب با دوستتان صحبت مي کنيد . در عالم خواب يادداشت هايي مي نويسيد ، در عالم خواب نقشه هايي مي کشيد ، اين چشم شما کجا بوده ؟ اين چشم که در عالم خواب بسته است ، اين دست که در عالم خواب دست داديم ، اين دست کجا بوده ؟ اين دست که اگر دست ... مي افتد . روح ، چشم ، گوش ، دست ، پا و ... دارد . پس بايد تسلط بر روح داشته باشيم . حالا اگر آدمي مي خواهد که از اين چشم ، گوش ، دست ، پا و ... استفاده کند . الآن من مي گويم چگونه از اين دست و پا و ... استفاده کند . آدرس مي دهم آن باشگاهي که فردي رفت سينه اين قدري پيدا کرد ، ماهيچه اين جوري ،گردن اين قدري پيدا کرد ، رو به روي آن باشگاه ، باشگاه ديگري است که هرچه گفت انجام بده ، انجام بده و هرچه گفت انجام نده ، انجام نده . اگر از حالا به فکر آن باشي بعد از 40 ، 50 ، 60 سالگي قلندر مي شود . 

خودم را با اين شعر به شما معرفي مي کنم"

گريه بر بخت بد خود و خنده به دوران مي کردم

عمرم را به سر بازيچه به کار مي کردم

گاه در دل تمناي وصال مي کردم

هر شب و روز بر سر هجران مي کردم

در دلم بود که همخانه ي دلدار شوم

آه از اين دل که در اين کار چه خسران مي کردم

گاه دل را حرم سر خدا مي ديدم

بار ديگر چه خطايي صحبت از واقعه اي عشق نمودم

غافل از اينکه هوس بر سر مي کردم

نيمه شب راز دل از بستر حل مي گفتم

عاقبت بندگيها را چه نمايان مي کردم

علم را بيشه نمودم که سر فضل روم

خود ندانستم که از اين عمل چه ... مي کردم

زاهد کوچه نشين در ميخانه شدم

اين همه آنچه شود مشکل آسان مي کردم

هر زمان بر سر سوداي خجالت بودم

اهل من را به هوس به در يزدان مي کردم

درد خود را به که گويم که چه مي خواستم

آنچه را که دشمن بدکار به من... آن مي کردم

انشاء الله طوري شود که روزي که همديگر را مي بينيم، حتماً مي بينيم فقط اينجا نيست آن روز انشاء الله حرفي براي زدن و شنيدن داشته باشيم.

مصاحبه

وارد اتاق که شديم انبوهي از کتابها که درون قفسه ها روي ميز چيده شده بود، توجهمان را جلب کرد. روي ميز پر بود از لوح هاي تقدير. روي ديوار هم تابلوهاي تذهيب که آيات قرآن با خط خوش درون آنها مي درخشيد. يک گل رز داخل گلدان کوچکي روي ميز استاد خودنمايي مي کرد. استاد با روپوش سفيد پشت ميز نشسته بود و با خوش رويي ما را پذيرفت.

استاد احمد مسعود در سال 1322 در شهرستان صومعه سراي استان گيلان متولد شد. دبستان و دبيرستان را همانجا گذراند و راهي دانشگاه شد. پس از اخذ مدرک دکترا با بورس دولت فرانسه عازم اين کشور شد و دکترا و تخصص ايمونولوژي گرفت. رد سال 1353 به تهران بازگشت و در گروه ايمونولوژي دانشگاه تهران مشغول به کار شد. حدود 12 سال مدير گروه بود. د ر سال 1374 که تأسيس مرکز تحقيقات ايمونولوژي آلرژي به تصويب شوراي گسترش وزارت بهداشت رسيد. او مسئول اين قسمت شد. علاوه بر آن عضو هيئت مميزه و شوراي پزوهش دانشگاه عضو کميته تخصصي هيئت مميزه وزارتخانه، عضور بورد ايمونولوژي هم بوده است.

هدفتان در زندگي چه بوده که براي رسيدن به آن تلاش کرده ايد و توانسته ايد به اين مدارج علمي برسيد؟

دانسته هايش را به ديگران اتقال دهد و اين لزوماً آن نيست که ديگران را تربيت کند، بلکه بايد يک نوع انتقال علم از فردي به افراد ديگر داشته باشد. البته خداوند اين توفيق را به من داد که علاوه بر انتقال دانسته هاي خودم، مسائل زيادي هم از دانشجويان ياد بيرم.

نقش دين را در پيشرفت هايتان چگونه مي بينيد؟

اگر وسيله اي مرا در دنياي پرتلاطم غرب حفظ کرد، مختصر ايماني بود که داشتم. من از حدود 10 سالگي ترتيب و ترتيل قرآن را ياد گرفتم. اوايل تعصب مذهبي شديدي داشتم که کم کم متعادل شد. تصور من اين است که علم بدون ايمان هيچ ارزشي ندارد. ايمان به علم جهت مي دهد. گرفتاري بزرگ ما اين است که خدا را باور نداريم، ا گر ما باور داشته باشيم که تمام نيتها و خواسته هاي ما، درون و برون ما، رگ و پي ما به دست خداست خيلي تغيير مي کنيم. به نظر من اگر فردي متدين باشد و در سايه ي اين تدين به تقواي الهي برسد، پيشرفتش خيلي زياد خواهد بود. پيشرفت اين نيست که ما حمار يک مقدار باشيم "ثلهم کمثل حمارا"يحمل اسفاره ما آمده ايم که آدم شويم و جوهره وجودي ما به تکامل برسد و در قيامت که در پيشگاه خدا حاضر شديم بگوييم خدايا ما ضعيف و نادان بوديم، اما سعي کرديم راهي که تو گفتي برويم. بنابراين علم بدون ايمان مثل درخت بدون ثمر مي ماند.

نظر شما در مورد قشر جوان چيست؟

وظيفه ي اصلي هر کس اين است که به جوانها کمک کند و دست جوان را بگيرد. شما هر چيز در جواني پيدا کنيد، نمره اش را در پيري و ميانسالي مي بينيد. بنابراين جوانها نياز به راهنمايي و استقبال دارند. جوان مشمول اين شعر حافظ مي باشد؛

در اندرون من خسته دل ندانم کيست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست.

جوان مي تواند بهره مند و بهره ور شود و به جامعه بهره بدهد، مشروط بر اينکه مربي داشته باشد تا او را تربيت کند.

چه توصيه و پيشنهادي براي جوانان داريد؟

به نظر من تشکل هايي که جوانان دارند بايد  تحت مديريت افراد پخته باشد. بايد ايمان را در جوان تقويت کرد. تظاهر به ايمان کاري از پيش نمي برد؛ مثلاً اگر زيارت عاشورا مي خوانيم، بايد فرهنگ عاشورا را ياد بگيريم. جوان بايد بداند اين جملات و نکاتي که در اين زيارت مي خواند به چه معناست و به چه صورت پل ارتباطي مي شود بين جوان و خدا و ماحصل کار "قولون ما لا يفعلون"نشود. ما مي خواهيم جوان به عرفان بالا برسد. براي اين مسئله بايد آرام آرام زحمت بکشد، رنج ببرد، اين هدف به سادگي به دست نمي آيد.

يک خاطره از دوران تحصيل خودتان بگوييد.

حدود ديپلم که بودم يک روز مصاحبه با پروفسور کريستين بارنارد جراح قلب را از تلويزيون ديدم، بسيار غبطه خوردم و با خود گفتم آيا روزي مي رسد که من هم از اين کارها انجام دهم. اتفاقاً دست تقدير طوري شد که من وارد گروه ايمونولوژيستهاي پروفسور بارنارد شدم. در سال 1974 ه.ق مسئله پيوند کليه در اروپا با مشکل مواجه شد. وقتي کليه را از فردي به فرد ديگر پيوند مي زدند بدن فرد بيما رکليه را پس مي زد. براي رفع اين مشکل از سرم آنتي لنفوسيت براي پايين آوردن سيستم ايمني فرد گيرنده پيوند استفاده مي کردند. استادي که من با او پايان نامه مي گذراندم به من گفت که وقتي از اين سرم استفاده مي کنند به جاي اينکه سيستم ايمني گيرنده عضو را کاهش دهد باعث تسريع درد در پيوند مي شود. شما بايد ببينيد پرا اين گونه است و اين موضوع پايان نامه من شد. بعد از تحقيقات بسيار متوجه شدم مصرف اين سرم تا حدي مفيد است، اما اگر از آن حد بيشتر شد سيستم ايمني دچار غليان و جوشش مي شود.

در کل ماحصل فعاليتهاي علمي من يک مقدار تعليم بوده و يک مقدار پژوهش.

يک جمله يا نکته اي که هميشه براي شما مصداق بوده، بعنوان يادگار براي ما بگوييد.

من فکر مي کنم جمله گفتن يا يک کلمه زيبا گفتن به تنهايي نمي تواند بيان واقعي يک زنديگ باشد. متن زندگي انسان بهترين پيام است. اگر انسان زندگي والايي داشته باشد اين بهترين پيام است. اگر فرد به صحبت هاي خوبي که مي کند، عمل کند، ديگران متوجه مي شوند که چه پيامي مي خواهد بدهد. اما اگر بهترين جمله را بگويد ولي به آن عمل نکند، آن وقت چه پيامي خواهد داشت؟

منبع : نشريه علمان - طرح حکمت

 
       ::        :: کلیه حقوق برای نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری دانشگاه علوم پزشکی تهران محفوظ می باشد.
     Powered by MSMSoft